حال ما اگر اين منطق را بر منطق قرآن هم عرضه بداريم ، در عين اينكه بسيارى از جهات مثبت در آن وجود دارد ولى از اين جهت آن را لنگ مىبينيم كه قرآن اينقدر به طبيعت بىاعتنا نيست ، بلكه از نظر قرآن آيات آفاق و انفس در كنار يكديگر است :
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ
« 1 » .
البته من قبول دارم كه عاليترين و شريفترين معرفتها براى انسان ، از درون خود انسان به دست مىآيد ولى نه اين است كه ديگر طبيعت چيزى نباشد و آيت حق و آيينهء خدا نباشد و فقط دل آيينهء خدا باشد ؛ بلكه دل يك آيينهء خداست و طبيعت يك آيينهء ديگر خدا
رابطهء انسان با طبيعت
اينجا يك نكتهء بسيار دقيقى وجود دارد « 2 » و آن اينكه رابطهء انسان با طبيعت چگونه رابطهاى است ؟ آيا رابطهء انسان با طبيعت ، رابطهء يك بيگانه با بيگانه است ؟
آيا رابطهء انسان با طبيعت - حتى بالاتر از رابطهء بيگانه با بيگانه - رابطهء يك زندانى با زندان و رابطهء يك مرغ با قفس است ؟ رابطهء يوسف با چاه كنعان است ؟ اين خودش مسألهاى است .
ممكن است كسى بگويد اساساً آمدن انسان به دنيا ، يعنى در قفس قرار گرفتن يك مرغ ، در زندان قرار گرفتن يك آزاد ، به چاه افتادن يك يوسف . پس اگر بنا شود
هامش
( 1 ) فصّلت / 53 [ ترجمه : به زودى نشانههاى خود را در طبيعت و در جانهاى خودشان به آنان بنماييم تا برايشان روشن شود كه او ( خدا يا قرآن ) حق است . ]
( 2 ) من مخصوصاً در باب مكتب عرفان بيشتر بحثم را ادامه مىدهم ، زيرا - چنان كه عرض كردم - مكتب عرفان بيشتر با روحهاى ما تماس داشته است ولى مكتب فلاسفه مال خودشان و كتابهايشان بوده و بين مردم نيامده است . مكتب عرفان به واسطهء ذوق و شور و حرارتى كه در آن است و جذبه و زيبايى و جمالى كه دارد ، در تمام خانهها نفوذ دارد ؛ مولوى در همهء خانهها نفوذ دارد ، سعدى و حافظ در همهء خانهها نفوذ دارند . و لهذا اين مكتب بسيار خدمت كرده و احياناً اگر انحراف و لغزشى هم در كلمات بعضى از عرفا باشد - كه هست - آن هم به نوبهء خود اثر زيادى دارد . از اين جهت است كه من بحث خود را دربارهء مكتب عرفان نسبت به مكتب فلسفه بيشتر بسط مىدهم .