تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود
و در جاى ديگرى مىگويد :
بحث عقلىگر دُر و مرجان بود * آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است * بادهء جان را قوامى ديگر است
پايان راه چيست ؟ پايان راه از نظر حكيم اين بود كه انسان يك جهان بشود ولى جهانى از انديشه و فكر ( صَيْرورَةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنِىِّ ) ، نقش همهء جهان ولو به‌طور كلى در آينهء عقلش بيفتد ؛ يعنى جهان را در درون خود مىبيند . نهايت راه حكيم ، دانايى و ديدن جهان است اما نهايت راه عارف رسيدن است نه ديدن . رسيدن به چه چيز ؟ رسيدن به ذات حق . معتقدند كه اگر انسان درون خود را تصفيه كند و با مركب عشق حركت كند و منازل بين راه را زير نظر يك انسان كاملتر طى كند ، پايان اين راه اين است كه پردهء ميان او و خدا به كلى برداشته مىشود و به تعبير خودشان به خدا مىرسد . در قرآن مسئلهء « لقاء اللَّه » مطرح است و عرفا در باب لقاء اللَّه خيلى سخن گفته‌اند كه داستان مفصلى دارد و من عجالتاً نمىخواهم در موضوع لقاء اللَّه وارد شوم كه آيا اين حرف مىتواند معنى داشته باشد يا نه . ولى به هرحال ، عارف نمىگويد كه من به جايى برسم كه جهانى از انديشه شوم ، آيينه‌اى شوم كه جهان در من منعكس شود ؛ مىگويد مىروم تا به مركز جهان برسم :
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ
« 1 » . به آنجا كه رفتى و رسيدى ، همه چيز هستى و همه چيز دارى ( الْعُبودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبِيَّةُ ) ، همه چيز دارى ولى هيچ چيز را نمىخواهى ؛ معما اين است . به مقامى مىرسى كه همه چيز به تو مىدهند و تو به هيچ چيز اعتنا ندارى جز به خود او . ابوسعيد ابى الخير چه شيرين مىگويد :
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند * فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى * ديوانهء تو هردو جهان را چه كند
اول چنين كسى را ديوانهء خودت مىكنى و بعد هردو جهان را به او مىدهى . اما
هامش
( 1 ) انشقاق / 6