انسان يعنى همان كه فكر مىكند ، نه آن كه مىبيند ( آن كه مىبيند ابزارى است در دست آن كه فكر مىكند ) ، نه آن كه تخيل مىكند ( آن كه تخيل مىكند ابزارى است در دست آن كه فكر مىكند ) و نه آن كه مثلًا مىخواهد و دوست دارد يا داراى شهوت و خشم است . جوهر انسان فكر كردن است و انسان كامل يعنى انسانى كه در فكر كردن به حد كمال رسيده است ، يعنى جهان و هستى را آنچنان كه هست دريافت و كشف كرده است .
در اين مكتب امر ديگرى هم ( غير از اينكه جوهر انسان و من واقعى او عقل اوست ) مورد توجه است و آن اين است كه عقل نيرويى است كه توانايى دارد جهان را آنچنان كه هست كشف كند ، واقعيت جهان را آنچنان كه هست در خود منعكس كند ، آينهاى است كه مىتواند صورت جهان را در خود صحيح و درست منعكس كند .
حكماى اسلامى كه اين نظر را قبول كردهاند ، معتقدند كه ايمان اسلامى ( ايمانى كه در قرآن آمده است ) يعنى شناخت جهان بهطور كلى آنچنان كه هست . ايمان يعنى شناخت مبدأ جهان ، شناخت جريان جهان ، شناخت نظام جهان و شناخت اينكه جهان به چه نقطهاى برمىگردد . مىگويند : اينكه در قرآن از ايمان به خدا ، ايمان به ملائكهء خدا كه وسايط و پلههاى وجود هستند ، ايمان به مخلوق بودن عالم ، ايمان به اينكه خدا عالم را وانگذاشته و هدايت كرده و از آن جمله بشر را به وسيلهء انبيا هدايت نموده ، و ايمان به اينكه همه چيز از خدا آمده است و به خدا برمىگردد - كه اسمش معاد است - سخن به ميان آمده ، مقصود همان [ شناخت جهان ] است و چيز ديگرى نيست . اين حكما در تفاسير خودشان هميشه ايمان را به صورت معرفت و شناخت و به صورت حكمت تفسير مىكنند . مىگويند : ايمان يعنى شناخت ، اما شناختى كه يك شناخت فلسفى و حكيمانه است ، نه شناخت علمى كه شناخت جزئى است . شناخت فلسفى و كلى و حكيمانه يعنى اينكه مبدأ و منتهاى جهان و مراتب هستى و جريانهاى كلى جهان را كشف كنيم و بدانيم
مكاتب ضد اين مكتب
اين مكتب كه مكتب عقليون است ، در نقطهء مقابل خود مكتبهايى را داشته است كه هميشه با آن مبارزه مىكردهاند . اولين مكتبى كه در جهان اسلام با اين مكتب مبارزه