كجا خود شكر اين نعمت گزارم * كه زور مردم آزارى ندارم « 1 »
نه آقاى سعدى ! مگر امر داير است كه انسان يا بايد مور باشد و يا زنبور كه مىگويى من از ميان مور بودن يا زنبور بودن ، مور بودن را انتخاب مىكنم ؟ تو نه مور باش كه زير دست و پا له شوى و نه زنبور باش كه به كسى نيش بزنى . سعدى اينطور بايد مىگفت :
نه آن مورم كه در پايم بمالند * نه زنبورم كه از نيشم بنالند
چگونه شكر اين نعمت گزارم * كه دارم زور و آزارى ندارم
اگر آدم زور داشته باشد و آزارى نداشته باشد ، جاى شكر دارد و الّا اگر زور نداشته باشد و آزار هم نداشته باشد ، مثل اين مىشود كه شاخ ندارد و شاخ هم نمىزند . اگر شاخ داشتى و شاخ نزدى ، آن وقت هنر كردهاى .
سعدى در جاى ديگر مىگويد :
بديدم عابدى در كوهسارى * قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيايى * كه بارى ، بند از دل برگشايى
عابدى را كه به كوهى پناه برده و آنجا مشغول عبادت است ، توصيف و تمجيد مىكند . مىگويد : من به او گفتم كه تو چرا به شهر نمىآيى كه به مردم خدمت كنى ؟
عابد يك عذرى مىآورد . سعدى هم سكوت مىكند ، مثل اينكه عذر عابد را قبول كرده است . مىگويد :
بگفت آنجا پرى رويان نغزند * چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند
پرى رويان نغز در شهر هستند ؛ اگر چشمم به آنها بيفتد ، اختيار خودم را ندارم و نمىتوام خودم را ضبط كنم ، آمدهام خودم را در دامن غار حبس كردهام « 2 » ماشاء اللَّه به اين كمال ! آدم برود خودش را يك جا حبس كند [ كه به كمال برسد ؟ ] اين كه كمال نشد . آقاى سعدى ! قرآن احسن القصص را براى شما نقل كرده
هامش
( 1 ) گلستان ، باب سوم ، حكايت دوم
( 2 ) البته سعدى ضد اين مطلب را هم در جاى ديگر گفته است :
صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه .
بشكست عهد صحبت اهل طريق را .
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود .
تا اختيار كردى از آن ، اين فريق را .
گفت آن گليم خويش برون مىبرد ز موج .
وين سعى مىكند كه بگيرد غريق را .
كه در فرق عالم و عابد ، حرف درستى گفته است .