مىگويند : اشتباه كردى ! تعاون را تنازع تحميل كرده است ؛ در پشت همين تعاونها ، صميميتها و دوستيها تنازع است . مىگوييم : چطور ؟ مىگويند : اصل در زندگى انسان جنگ است ولى وقتى انسانها در مقابل دشمن بزرگتر قرار مىگيرند ، آن دشمن بزرگتر دوستى را به اينها تحميل مىكند . اين دوستيها در واقع دوستى نيست ، صميميت نيست ، حقيقت نيست و نمىتواند حقيقت داشته باشد . اينها همكارى است براى مقابله با دشمن بزرگتر « 1 » . براى مقابله با دشمن بزرگتر است كه تعاونها و صميميتها پيدا مىشود . همين دشمن را بردار ، مىبينى جمعى كه همه با يكديگر دوست بودند فوراً دوشقّه مىشوند و انشعاب پيدا مىكنند و تبديل به دو دشمن مىشوند . اگر باز يك دسته از بين بروند و دستهء ديگر باقى بمانند ، همينها دوباره تجزيه مىشوند و آنقدر تجزيه مىشوند كه فقط دو نفر باقى بمانند . وقتى ايندو باقى ماندند و سومى در مقابلشان نبود ، همين دوتا با يكديگر مىجنگند . از نظر اينها تمام دوستيها ، صلحها ، صفاها ، صميميتها ، انسانيتها ، يگانگيها و اتحادها را دشمنيها به بشر تحميل مىكند . پس در نظر اينها اصل ، تنازع است و تعاون ، مولود تنازع است ، بچهء تنازع است ، فرع بر تنازع است
مكتب ضعف
همانطور كه مكتب عقل نقطهء مقابلى داشت كه منكر آن بود و مكتب عشق هم نقطهء مقابلى داشت كه يك عده اساساً اين حرفها را از خيالات و اوهام مىدانستند ، مكتب قدرت هم نقطهء مقابل دارد . بعضى در حد افراط ، قدرت را تحقير كردهاند و اساساً كمال انسان را در ضعف او دانستهاند . از نظر اينها انسان كامل يعنى انسانى كه قدرت ندارد ، زيرا اگر قدرت داشته باشد تجاوز مىكند . سعدى خودمان در يك رباعى چنين اشتباه بزرگى كرده است ، مىگويد :
من آن مورم كه در پايم بمالند * نه زنبورم كه از نيشم بنالند
مىگويد من آن مورچهاى هستم كه زير پا لگدم مىكنند ، زنبور نيستم كه نيش بزنم و از نيشم ناله كنند
هامش
( 1 ) به اصطلاح در اينجا يك تز و آنتى تزى است .