كند ، اول و آخر هستى را بيابد و مراتب هستى و قوانين كلى آن را دريابد . اما همين فيلسوف دربارهء فلان گياه يا حيوان يا سنگ و يا زمين و خورشيد هيچ اطلاعى ندارد . حكمت از نظر فيلسوف يعنى اطلاع كلى از سراسر هستى و از مجموع اندام عالم به طورى كه در آينهء ذهن حكيم ، سراسر هستى و اندام عالم منعكس شود ؛ يعنى همهء هستى - ولى به صورت مبهم - در عقل حكيم مشخص شده باشد .
مىگفتند كمال نفس انسان به اين است كه مجموع اندام عالم - نه يك جزء بالخصوص و بىاطلاع از جاى ديگر - در ذهن او منعكس شود . اين را به اين تعبير مىگفتند : صَيْرورَةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنىِّگرديدن و شدن انسان ، جهانى عقلانى مشابه با جهان عينى ؛ يعنى انسان خودش يك جهان در برابر آن جهان بشود ؛ ولى آن جهان ، جهان عينى است و اين جهان ، جهانى عقلانى و فكرى
هر آن كس ز دانش برد توشهاى * جهانى است بنشسته در گوشهاى
اين بيت ، همين مطلب را مىگويد .
انسان كامل به عقيدهء فلاسفه انسانى است كه عقلش به كمال رسيده است ، به اين معنا كه نقش اندام هستى در ذهنش پيدا شده است . ولى با چه [ به اينجا رسيده است ؟ ] با قدم فكر ، با قدم استدلال و برهان و با قدم منطق حركت كرده تا به اينجا رسيده است .
ولى فلاسفه تنها به اين قناعت نمىكردند ، مىگفتند دو حكمت وجود دارد :
حكمت نظرى ( يعنى شناخت عالم به اين صورتى كه عرض كردم ) و حكمت عملى .
حكمت عملى چيست « 1 » ؟ تسلط كامل عقل انسان بر همهء غرايز و همهء قوا و نيروهاى وجود خود « 2 » . آنوقت مىگويند : اگر شما در حكمت نظرى ، عالم را با فكر و استدلال - آنطور كه گفتيم - درك كنيد و در حكمت عملى ، عقل خودتان را بر نفستان مسلط كنيد به طورى كه نفس و قواى نفسانى تابع عقل باشند ، شما يك انسان كامل هستيد . اين مكتب ، مكتب عقل و مكتب حكمت است . در جلسات بعد به تفصيل
هامش
( 1 ) حكمت عملى هم [ مربوط به ] عقل است .
( 2 ) اگر كتب اخلاق ما را مطالعه كرده باشيد ، مىدانيد كه اغلب بر اين اساس قضاوت مىكنند ؛ يعنى اخلاق ما بيشتر اخلاق سقراطى است و در اخلاق سقراطى هميشه تكيه روى عقل است كه آيا عقل تو بر شهوتت حاكم است يا شهوتت بر عقلت ؟ آيا عقلت بر غضبت حاكم است يا غضبت بر عقلت ؟
آيا عقلت بر واهمهات حاكم است يا واهمهات بر عقلت ؟