تحصيل كردههاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مىزيست - براى معاينهء زخم اميرالمؤمنين آوردند . حضرت را با وسايل آن زمان معاينه كرد . نوشتهاند رگى از شُش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است . لذا اظهار عجز كرد . [ معمولًا احوال مريض لاعلاج را ] « 1 » به خود مريض نمىگويند ، به كسان او مىگويند ، ولى او مىدانست كه على عليه السلام كسى نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد . پس عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ! اگر وصيتى داريد بفرماييد .
وقتىامّ كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد ( ابن ملجم ) مىرود ، شروع مىكند به بدگويى كردن به او كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كارى كردى ؟ بعد به او مىگويد : اميدوارم كه پدرم سلامت خود را بازيابد و روسياهى براى تو بماند . تا اين جمله راامّ كلثوم گفت ، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت : خاطرت جمع باشد ، من آن شمشير را به هزار درهم ( يا دينار ) خريدم و هزار درهم ( يا دينار ) دادم تا مسمومش كردند و من سمّى به اين شمشير خورانيدهام كه اگر بر سر همهء مردم كوفه يك جا وارد مىشد ، همه را از بين مىبرد . مطمئن باش پدر تو زنده نمىماند .
شگفتيهاى على عليه السلام و معجزههاى « 2 » انسانى او در اينجا ظهور مىكند . جزء وصاياش مىگويد : با اسيرتان مدارا كنيد . و بعد مىفرمايد :
يا بَنى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لا الْفِيَنَّكُمْ تَخوضونَ دِماءَ الْمُسْلِمينَ خَوْضاً ، تَقولونَ قُتِلَ اميرُالْمُؤْمِنينَ قُتِلَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ . الا لا تَقْتُلُنَّ بىالّا قاتِلى « 3 » .
اولاد عبدالمطّلب ! نكند وقتى كه من از دنيا رفتم ، بين مردم بيفتيد و بگوييد اميرالمؤمنين شهيد شد ، فلان كس محرّك بود ، فلان كس دخالت داشت و اين و آن را متهم كنيد ؛ نمىخواهم دنبال اين حرفها برويد ، قاتل من يك نفر است .
به امام حسن عليه السلام فرمود : فرزندم حسن ! بعد از من اختيار او با توست .
مىخواهى آزادش كنى آزاد كن ، و اگر مىخواهى قصاص كنى توجه داشته باش كه
هامش
( 1 ) [ افتادگى از نوار است . ]
( 2 ) نه معجزهاى كه براى اثبات حقانيت است ، بلكه معجزهاى كه بيشتر براى يك عالِم معجزه است .
( 3 ) نهج البلاغه ، نامهء 47