گذاشت و گفت : من حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولى مىدانى براى چه اين همه خدمت به تو كردم ؟ فقط براى يك تقاضا . اگر تو اين تقاضا را انجام دهى ، هرچه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد و بيش از اين هم به تو مىدهم . ولى اگر اين كار را انجام ندهى ، من از تو راضى نيستم . غلام گفت : هرچه تو بگويى اطاعت مىكنم ، تو ولىّ نعمت من هستى و به من حيات دادى . گفت : نه ، بايد قول قطعى بدهى ، مىترسم اگر پيشنهاد كنم قبول نكنى . گفت : هرچه مىخواهى پيشنهاد كنى بگو تا من بگويم « بله » . وقتى كاملًا قول گرفت ، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جاى خاصى كه من دستور مىدهم ، سر مرا از بيخ ببرى .
گفت : آخر چنين چيزى نمىشود . گفت : خير ، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار را انجام دهى . نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزى به او داد و با هم به پشت بام يكى از همسايهها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسهء پول را به غلام داد و گفت : همين جا سر من را ببر و هرجا كه دلت مىخواهد برو . غلام گفت : براى چه ؟ گفت : براى اينكه من اين همسايه را نمىتوانم ببينم . مردن براى من از زندگى بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از من پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد مىسوزم ، مىخواهم قتلى به پاى او بيفتد و او را زندانى كنند . اگر چنين چيزى شود ، من راحت شدهام . راحتى من فقط براى اين است كه مىدانم اگر اينجا كشته شوم ، فردا مىگويند جنازهاش در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس حتماً رقيبش او را كشته است ، بعد رقيب مرا زندانى و سپس اعدام مىكنند و مقصود من حاصل مىشود ! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقى هستى ، چرا من اين كار را نكنم ؟ تو براى همان كشته شدن خوب هستى . سر او را بريد ، كيسهء پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه را به زندان بردند . ولى همه مىگفتند : اگر او قاتل باشد ، روى پشت بام خانهء خودش كه اين كار را نمىكند ، پس قضيه چيست ؟
معمايى شده بود . وجدان غلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور گفت : من به تقاضاى خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد مىسوخت كه مرگ را بر زندگى ترجيح مىداد . وقتى مشخص شد قضيه از اين قرار است ، هم غلام و هم مرد زندانى را آزاد كردند .
پس اين يك حقيقتى است كه واقعاً انسان به بيمارى حسد مبتلا مىشود . قرآن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 104
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٠٤