نيست . اين مطلب دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد : شخصى دارد و شخصيتى ، تنى دارد و روحى ، جسمى دارد و روانى . حساب روان از حساب جسم جداست . اين كسانى كه خيال مىكنند روان انسان صددرصد تابعى از جسم اوست ، اشتباهشان همين جاست . اساساً آيا روان انسان مىتواند بيمار باشد در حالى كه جسم او سالم است ؟ اين خودش يك مسألهاى است . بنا بر نظر كسانى كه منكر اصالت روح هستند و تمام خواص روحى را اثر مستقيم و بلاواسطهء سلسلهء اعصاب انسان مىدانند ، اساساً روان حكمى ندارد ، همه چيز تابع جسم است ؛ اگر روان بيمار باشد ، حتماً جسم بيمار شده كه روان بيمار است و بيمارى روانى همان بيمارى جسمى است .
خوشبختانه امروز بيشتر اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم ، از نظر تعداد گلبولهاى سفيد و قرمز خون ، ويتامينها و از نظر متابوليسم « 1 » بدن و حتى از نظر اعصاب ، سالمِ سالم باشد و در عين حال از نظر روانى بيمار باشد .
چطور بيمار باشد ؟ مثلًا به قول امروزيها عقدهء روانى داشته باشد . واقعاً علم امروز به آدمى كه عقدهء روانى دارد ، « بيمار » مىگويد ؛ يعنى در دستگاه روانى او اختلال پيدا شده است بدون اينكه اختلالى در دستگاه جسمى او پديد آمده باشد و لهذا اين نوع بيماريها را از راه جسم [ نمىتوان درمان كرد ، يعنى ] راه معالجهء اين بيماران روانى دواهاى مادى نيست « 2 » ، مثل كسى كه داراى عقدهء روانى تكبر است . امروز ثابت شده است كه تكبر واقعاً بيمارى است ، واقعاً اختلال روحى و روانى است . ولى آيا مىشود يك دارو براى تكبر در داروخانه پيدا كرد ؟ آيا مىشود انسان يك قرص بخورد و تكبرش از بين برود و تبديل به يك انسان متواضع شود ؟ آيا مىشود به يك انسان قسىّ القلب و جلّاد ( مثل شمر بن ذى الجوشن ) يك آمپول بزنند و يا يك قرص بدهند تا تبديل به يك انسان عطوف ، مهربان و باشفقت و رحمت شود ؟ نه ، معالجه براى او هست ولى معالجهء او راه ديگرى دارد .
حتى گاهى بيمارى جسمى از راه روانى معالجه مىشود ، همچنان كه گاهى بيمارى روانى از راه جسم معالجه مىشود . مثلًا يك بيمارى واقعاً جسمى است ولى
هامش
( 1 ) [ به معناى سوخت و ساز . ]
( 2 ) البته بعضى از بيماريهاى روانى هست كه مربوط به اختلالات جسمى است ، مثل كسانى كه به واسطهء ضعف اعصاب دچار ترس و وحشت مىشوند . مقصود من برخى از بيماريهاى روانى است .