اينكه . . . » اين دليل را با دليل سوم يكى مىكند . ثانياً معلوم نيست چرا اين دليل را اخلاقى خوانده است . حداكثر درباره اين دليل اينطور مىتوان گفت كه توارث كه بر اصل « وَ اولُوا الْارْحامِ بَعْضُهُمْ اوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللَّه » « 1 » است رابطه فاميلى و مخصوصاً خانوادگى را محكمتر مىكند . خيلى فرق است ميان اينكه پدرى بميرد و زن و فرزندان از جاى خود تكان نخورند و فعاليت پدر را براى خود بدانند ، و بين اينكه بعد از مردن پدر مجبور باشند نسبت به مايملك پدر بيگانه باشند . اگر نسلهاى بعد از آثار فعاليت نسلهاى قبل خود بهره ببرند بدون شك در نظر يكديگر بسيار معزّزتر و محترمتر مىشوند . فعاليت پدر براى آينده فرزندان ، با توجه فرزندان به اين جهت و عواطفى كه از اين جهت ميان آنها متبادل مىشود ، ارتباط را قويتر مىكند و استحكام روابط خانوادگى مطلوب است .
بيان ديگر اينكه توارث نوعى لذت و احساس آسايش و نوعى زندگى در پرتو عواطف است ، هم از نظر مورّث و هم از نظر ورّاث ؛ و اخلاقاً صحيح نيست كه اين سعادت را از بشر سلب كنيم . جواب سوسياليستها به اينكه ارث سبب تفرق مىشود نه اتحاد ، بسيار ضعيف است .
دليل چهارم دليلى است قوى . خود سوسياليستها نيز آنجا كه مىگويند : « بسيارى از مردم در اثر عادت . . . » اعتراف ضمنى مىكنند كه توريث مشوق اجتماعى مهمى است « 2 » . .
جاى هيچ گونه ترديدى نيست كه قانون ارث سبب مىشود انسان به خاطر فرزندان خود تا لحظه آخر از كار و كوشش خوددارى نكند و قوا و استعدادهاى خود را به كار اندازد . افرادى را سراغ داريم كه تا حدود پنجاه سالگى بچه نداشتهاند و از آن پس صاحب فرزند شدهاند و مىگويند « از وقتى كه صاحب فرزند شدهايم به زندگى از نظر تأمين آتيه اين فرزند به شكل جدى ترى نگاه مىكنيم . » عمده اين است كه ادلّه سوسياليستها را بر نامشروع بودن ارث بررسى كنيم . دليلهاى آنها سه تاست :
هامش
( 1 ) انفال / 75
( 2 ) بعلاوه آنجا كه امر دائر است يك عاطفه انسانى نظير علاقه به زن و فرزند را به عنوان عامل مشوّق استخدام كنيم ، چرا جاى آن را به جاه طلبى كه خشونت دارد و مذموم است بدهيم ؟ ! همچنين عادت كه كور است ؛ و اما ذوق مطلب درستى است .