« عشق براى خود غايت و اصول اخلاقى خاصى دارد كه بدبختانه تعاليم مسيحيت از يك طرف و عناد عليه اصول اخلاقى جنسى كه قسمتى از نسل جوان امروز طالب آنند ( و خود راسل آتش افروز اين عناد است ! ) از طرف ديگر ، آنها را تحريف و واژگون مىسازد . » « 1 »
نكتهء ديگر اينكه به نظر مىرسد اين حالت روحى كه مغاير با شهوت جنسى - لااقل از لحاظ كيفيت و هدف - شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت مختلف ظهور مىكند ؛ يكى به صورت حالت پرشور و پرسوز و گدازى كه درنتيجهء دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق العادهء روح و تمركز قواى فكرى در نقطهء واحد از يك طرف ، و حكومت عفاف و تقوا بر روح عاشق از طرف ديگر ، تحولات شگرفى در روح ايجاد مىكند ، احياناً نبوغ مىآفريند ؛ و البته هجران و فراق شرط اصلى پيدايش چنين حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است كه به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفى كه مورد نظر فيلسوفان است به وجود آورد .
اين گونه عشقها بيشتر جنبهء درونى دارد ؛ يعنى موضوع خارجى بهانهاى است براى اينكه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنانكه دوست دارد بسازد و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته - نه آنطور كه هست - ببيند . كم كم كار به جايى مىرسد كه به خود آن ساختهء ذهنى خو مىگيرد و آن خيال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجيح مىدهد .
نوع ديگر ، آن مهر و رقّت و صفا و صميميتى است كه ميان زوجين در طول زمان در اثر معاشرت دائم و اشتراك در سختيها و سستيها و خوشيها و ناخوشيهاى زندگى و انطباق يافتن روحيهء آنها با يكديگر پديد مىآيد . اگر اجتماع ، پاك و ناآلوده باشد و تمتعات زوجين همان طورى كه اصول عفاف و تقوا ايجاب مىكند به يكديگر اختصاص يابد ، حتى در دوران پيرى كه شهوت خاموش است و قادر نيست زوجين را به يكديگر پيوند دهد ، آن عاطفهء صميمانه سخت آنها را به يكديگر مىپيوندد .
نفقه دادن مرد به زن و شركت عملى زن در مال مرد ، از همه بالاتر اختصاص كانون خانوادگى و استمتاعات جنسى و اختصاص محيط بزرگ به كار و فعاليت ، از علل
هامش
( 1 ) . همان ، ص 65