تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩

حتى برده فروش

ماجراى علاقه مندى و عشق سوزان مردى كه كارش فروختن روغن زيتون بود نسبت به رسول اكرم ، معروف خاص و عام بود . همه مىدانستند كه او صادقانه رسول خدا را دوست مىدارد و اگر يك روز آن حضرت را نبيند بيتاب مىشود . او به دنبال هر كارى كه بيرون مىرفت ، اول راه خود را به طرف مسجد ( يا خانهء رسول خدا يا هر نقطهء ديگرى كه پيغمبر در آنجا بود ) كج مىكرد و به هر بهانه بود خود را به پيغمبر مىرساند و از ديدن پيغمبر توشه برمىگرفت و نيرو مىيافت ، سپس به دنبال كار خود مىرفت . گاهى كه مردم دور پيغمبر بودند و او پشت سر جمعيت قرار مىگرفت و پيغمبر ديده نمىشد ، از پشت سر جمعيت گردن مىكشيد تا شايد يك بار هم شده چشمش به جمال پيغمبر اكرم بيفتد . يك روز پيغمبر اكرم متوجه او شد كه از پشت سر جمعيت سعى مىكند پيغمبر را ببيند . پيغمبر هم متقابلا خود را كشيد تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببيند . آن مرد در آن روز پس از ديدن پيغمبر دنبال كار خود رفت اما طولى نكشيد كه برگشت . همين كه چشم رسول خدا براى دومين بار در آن روز به او افتاد ، با اشارهء دست او را نزديك طلبيد . آمد جلو پيغمبر اكرم و نشست . پيغمبر فرمود : « امروزِ تو با روزهاى ديگر فرق داشت . روزهاى ديگر يك بار مىآمدى و بعد