حق مادر
زكريا ، پسر ابراهيم ، با آنكه پدر و مادر و همه فاميلش نصرانى بودند و خود او نيز بر آن دين بود ، مدتى بود كه در قلب خود تمايلى نسبت به اسلام احساس مىكرد ؛ وجدان و ضميرش او را به اسلام مىخواند . آخر بر خلاف ميل پدر و مادر و فاميل ، دين اسلام اختيار كرد و به مقررات اسلام گردن نهاد .
موسم حج پيش آمد . زكرياى جوان به قصد سفر حج از كوفه بيرون آمد و در مدينه به حضور امام صادق عليه السلام تشرف يافت . ماجراى اسلام خود را براى امام تعريف كرد . امام فرمود :
« چه چيز اسلام نظر تو را جلب كرد ؟ » گفت :
« همين قدر مىتوانم بگويم كه سخن خدا در قرآن كه به پيغمبر خود مىگويد :
« اى پيغمبر ! تو قبلا نمىدانستى كتاب چيست و نمىدانستى كه ايمان چيست اما ما اين قرآن را كه به تو وحى كرديم نورى قرار داديم و به وسيلهء اين نور هر كه را بخواهيم رهنمايى مىكنيم » « 1 » دربارهء من صدق مىكند . » .
امام فرمود : « تصديق مىكنم ، خدا تو را هدايت كرده است . »
هامش
( 1 ) .« ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا »: سورهء شورى ، آيهء 52 .