آنگاه امام سه بار فرمود : « خدايا خودت او را راهنما باش . » سپس فرمود :
« پسركم ! اكنون هر پرسشى دارى بگو . » جوان گفت : « پدر و مادر و فاميلم همه نصرانى هستند ، مادرم كور است ، من با آنها محشورم و قهرا با آنها همغذا مىشوم ، تكليف من در اين صورت چيست ؟ » .
- آيا آنها گوشت خوك مصرف مىكنند ؟ .
- نه يا بن رسول اللَّه ، دست هم به گوشت خوك نمىزنند .
- معاشرت تو با آنها مانعى ندارد .
آنگاه فرمود : « مراقب حال مادرت باش . تا زنده است به او نيكى كن . وقتى كه مرد جنازهء او را به كسى ديگر وا مگذار ، خودت شخصاً متصدى تجهيز جنازهء او باش . در اينجا به كسى نگو كه با من ملاقات كردهاى . من هم به مكه خواهم آمد ، ان شاء اللَّه در منا همديگر را خواهيم ديد . » .
جوان در منا به سراغ امام رفت . در اطراف امام ازدحام عجيبى بود . مردم مانند كودكانى كه دور معلم خود را مىگيرند و پى درپى بدون مهلت سؤال مىكنند ، پشت سر هم از امام سؤال مىكردند و جواب مىشنيدند .
ايام حج به آخر رسيد و جوان به كوفه مراجعت كرد . سفارش امام را به خاطر سپرده بود . كمر به خدمت مادر بست و لحظهاى از مهربانى و محبت به مادر كور خود فروگذار نكرد . با دست خود او را غذا مىداد و حتى شخصا جامهها و سر مادر را جستجو مىكرد كه شپش نگذارد . اين تغيير روش پسر ، خصوصاً پس از مراجعت از سفر مكه ، براى مادر شگفتآور بود . يك روز به پسر خود گفت :
« پسر جان ! تو سابقا كه در دين ما بودى و من و تو اهل يك دين و مذهب به شمار مىرفتيم ، اين قدر به من مهربانى نمىكردى ؟ اكنون چه شده است كه با اينكه من و تو از لحاظ دين و مذهب با هم بيگانهايم ، بيش از سابق با من مهربانى مىكنى ؟ » .
- مادر جان ! مردى از فرزندان پيغمبر ما به من اينطور دستور داد .
- خود آن مرد هم پيغمبر است ؟ .
- نه ، او پيغمبر نيست ، او پسر پيغمبر است .
- پسركم ! خيال مىكنم خود او پيغمبر باشد ، زيرا اين گونه توصيهها و سفارشها جز از ناحيهء پيغمبران از ناحيهء كس ديگرى نمىشود .
- نه مادر ، مطمئن باش او پيغمبر نيست ، او پسر پيغمبر است . اساسا بعد از پيغمبر
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 472
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٧٢