حق برادر مسلمان
عبدالاعلى ، پسر أعين ، از كوفه عازم مدينه بود . دوستان و پيروان امام صادق عليه السلام در كوفه ، فرصت را مغتنم شمرده مسائل زيادى كه مورد احتياج بود نوشتند و به عبدالاعلى دادند كه جواب آنها را از امام بگيرد و با خود بياورد . ضمنا از وى درخواست كردند كه يك مطلب خاص را شفاها از امام بپرسد و جواب بگيرد و آن مربوط به موضوع حقوقى بود كه يك نفر مسلمان بر ساير مسلمانان پيدا مىكند .
عبدالاعلى وارد مدينه شد و به محضر امام رفت . سؤالات كتبى را تسليم كرد و سؤال شفاهى را نيز مطرح نمود ، اما بر خلاف انتظار او امام به همهء سؤالات جواب داد مگر دربارهء حقوق مسلمان بر مسلمان . عبدالاعلى آن روز چيزى نگفت و بيرون رفت . امام در روزهاى ديگر هم يك كلمه دربارهء اين موضوع نگفت .
عبدالاعلى عازم خروج از مدينه شد و براى خداحافظى به محضر امام رفت .
فكر كرد مجددا سؤال خود را طرح كند ؛ عرض كرد : « يا بن رسول اللَّه ! سؤال آن روز من بىجواب ماند . » .
- من عمدا جواب ندادم .
- چرا ؟ .
- زيرا مىترسم حقيقت را بگويم و شما عمل نكنيد و از دين خدا خارج گرديد .