روزى قدرت پيدا كند ، اين عادت زشت و شوم را - كه يادگار ايام سياه معاويه است - از ميان ببرد .
سال 99 هجرى رسيد . از زمانى كه معاويه اين عادت زشت را رايج كرده بود در حدود شصت سال مىگذشت . در آن وقت سليمان بن عبد الملك خلافت مىكرد .
سليمان بيمار شد و دانست كه رفتنى است . با اينكه طبق وصيت پدرش عبد الملك ، مكلف بود برادرش يزيدبن عبد الملك را به عنوان ولايتعهد تعيين كند ، اما سليمان بنا به مصالحى عمربن عبد العزيز را به عنوان خليفهء بعد از خود تعيين كرد . همين كه سليمان مرد و وصيتنامهاش در مسجد قرائت شد ، براى همه موجب شگفتى شد .
عمربن عبد العزيز در آخر مجلس نشسته بود ، وقتى كه ديد به نام او وصيت شده است گفت :
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . »
سپس عدهاى زير بغلهايش را گرفتند و او را بر منبر نشانيدند و مردم هم با رضايت بيعت كردند .
جزء اولين كارهايى كه عمربن عبد العزيز كرد اين بود كه لعن على را قدغن كرد .
دستور داد در خطبههاى جمعه به جاى لعن على آيهء كريمهء :
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ . . . »
تلاوت شود .
شعرا و گويندگان اين عمل عمر را بسيار ستايش و نام نيك او را جاويد كردند « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد ، چاپ بيروت ، ج 1 / ص 464 ؛ و كامل ابن اثير ، جلد 4 / ص 154 .