و اين كار در اذهان مردم بيچارهء ساده لوح اثر بخشيده بود ، تا آنجا كه يك روز مردى به عنوان شكايت جلو حَجّاج را گرفت و گفت : « فاميلم مرا از خود راندهاند و نام مرا « على » گذاشتهاند ، از تو تقاضاى كمك و تغييرنام دارم . » حجاج نام او را عوض كرد و گفت : « به حكم اينكه وسيلهء خوبى ( تنفر از على ) براى كمك خواهى انتخاب كردهاى ، فلان پست را به عهدهء تو وامى گذارم ، برو و آن را تحويل بگير . » تبليغات و شعارها كار خود را كرده بود . اما كى مىدانست يك جريان كوچك ، آثار تبليغاتى را كه متجاوز از نيم قرن روى آن كار شده بود از بين خواهد برد و حقيقت از پشت اينهمه پردههاى ضخيم آشكار خواهد شد .
عمربن عبد العزيز ، كه خود از بنى اميه بود ، در ايام كودكى يك روز با ساير كودكان همسال خود مشغول بازى بود و طبق معمول تكيه كلام و ورد زبان اطفال همبازى لعن على بن ابى طالب بود . كودكان در حالى كه سرگرم بازى بودند و مىخنديدند و جست وخيز مىكردند ، به هر بهانهء كوچكى لعن على را تكرار مىكردند .
عمربن عبد العزيز نيز با آنها هماهنگ و همصدا بود . اتفاقا در همان وقت آموزگار وى كه مردى خداشناس و متدين و بابصيرت بود از كنار آنها گذشت . به گوش خود شنيد كه شاگرد عزيزش على را لعن مىكند . آموزگار چيزى نگفت ، از آنجا رد شد و به مسجد رفت . كم كم وقت درس رسيد . عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گيرد ، اما همين كه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حركت كرد و به نماز ايستاد و نماز را خيلى طول داد . عمر احساس كرد نماز بهانه است و واقع امر چيز ديگرى است . از هر جا هست رنجش خاطرى پيدا شده است .
آنقدر صبر كرد تا آموزگار از نماز فارغ شد . آموزگار پس از نماز نگاهى خشم آلود به شاگرد خود كرد .
عمر گفت : « ممكن است حضرت استاد علت رنجش خود را بيان كنند ؟ » .
- فرزندم ! آيا تو امروز على را لعن مىكردى ؟ .
- بلى .
- از چه وقت بر تو معلوم شده كه خداوند پس از آنكه از اهل بدر راضى شده بر آنها غضب كرده است و آنها مستحق لعن شدهاند ؟ .
- مگر على از اهل بدر بود ؟ .
- آيا بدر و مفاخر بدر جز به على به كس ديگرى تعلق دارد ؟
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 466
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٦