كه تو عذاب كنى و به آتش ببرى بىآبرويش كردهاى ، ستمگران يارانى ندارند .
« رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ »
پروردگارا ! ما نداى منادى ايمان را شنيديم كه به پروردگار خود ايمان بياوريد ، ما ايمان آورديم ، پس ما را ببخشاى و از گناهان ما درگذر ، و ما را در شمار نيكان نزد خود ببر .
« رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ »
پروردگارا ! آنچه به وسيلهء پيغمبران وعده دادهاى نصيب ما كن ، ما را در روز رستاخيز بىآبرو مكن ، البته تو هرگز وعدهء خلافى نمىكنى .
همين كه اين آيات را به آخر رساند ، از سر گرفت . مكرر اين آيات را - در حالى كه از خود بى خود شده بود و گويى هوش از سرش پريده بود - تلاوت كرد .
حبه و نوف هر دو در بستر خويش آرميده بودند و اين منظرهء عجيب را از نظر مىگذراندند . حبه مانند بهت زدگان خيره خيره مىنگريست . اما نوف نتوانست جلو اشك چشم خود را بگيرد و مرتب گريه مىكرد .
تا اينكه على به نزديك خوابگاه حبه رسيد و گفت :
« خوابى يا بيدار ؟ » .
- بيدارم يا اميرالمؤمنين ! تو كه از هيبت و خشيت خدا اينچنين هستى پس واى به حال ما بيچارگان ! .
اميرالمؤمنين چشمها را پايين انداخت و گريست ، آنگاه فرمود :
« اى حبه ! همگى ما روزى در مقابل خداوند نگه داشته خواهيم شد ، و هيچ عملى از اعمال ما بر او پوشيده نيست . او به من و تو از رگ گردن نزديكتر است ، هيچ چيز نمىتواند بين ما و خدا حائل شود . » .
آنگاه به نوف خطاب كرد :
« خوابى ؟ » .
- نه يا اميرالمؤمنين ! بيدارم ، مدتى است كه اشك مىريزم .
- اى نوف ! اگر امروز از خوف خدا زياد بگريى فردا چشمت روشن خواهد شد .
اى نوف ! هر قطره اشكى كه از خوف خدا از ديدهاى بيرون آيد درياهايى از آتش را فرو مىنشاند .
اى نوف ! هيچ كس مقام و منزلتش بالاتر از كسى نيست كه از خوف خدا بگريد و