- مىبرم به مدينه دفن كنم .
هند اين را گفت و مهار شتر را به طرف مدينه كشيد ، اما شتر به زحمت پشت سر هند راه مىرفت و عاقبت خوابيد . عايشه گفت :
- بار حيوان سنگين است ، نمىتواند بكشد .
- اينطور نيست . اين شتر ما بسيار نيرومند است ، معمولا بار دو شتر را به خوبى حمل مىكند . بايد علت ديگرى داشته باشد . اين را گفت و شتر را حركت داد . تا خواست حيوان را به طرف مدينه دومرتبه زانو زد و همين كه روى حيوان را به طرف احد كرد ديد به تندى راه افتاد .
هند ديد وضع عجيبى است . حيوان حاضر نيست به طرف مدينه برود ، اما به طرف احد به آسانى و سرعت راه مىرود . با خود گفت شايد رمزى در كار باشد . هند در حالى كه مهار شتر را مىكشيد و جنازهها بر روى حيوان بودند ، يكسره به احد برگشت و به حضور پيغمبر رسيد :
- يا رسول اللَّه ! ماجراى عجيبى است ؛ من اين جنازهها را روى حيوان گذاشتهام كه به مدينه ببرم و دفن كنم ، وقتى كه اين حيوان را به طرف مدينه مىخواهم ببرم از من اطاعت نمىكند ، اما به طرف احد خوب مىآيد ، چرا ؟ .
- آيا شوهرت وقتى كه به احد مىآمد چيزى گفت ؟ .
- يا رسول اللَّه ! پس از آنكه راه افتاد اين جمله را از او شنيدم : « خدايا مرا به خاندانم برنگردان . » .
- پس همين است ، دعاى خالصانهء اين مرد شهيد مستجاب شده است ، خداوند نمىخواهد اين جنازه برگردد . در ميان شما انصار كسانى يافت مىشوند كه اگر خدا را به چيزى بخوانند و قسم بدهند ، خداوند دعاى آنها را مستجاب مىكند . شوهر تو عمرو بن المجموح يكى از آن كسان است .
با نظر رسول اكرم هر سه نفر را در همان احد دفن كردند . آنگاه رسول اكرم رو كرد به هند :
- اين سه نفر در آن جهان پيش هم خواهند بود .
- يا رسول اللَّه ! از خداوند بخواه من هم پيش آنها بروم . « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد ، ج 3 ، چاپ بيروت ، ص 566 .