على و اصحابش چون در نظر ندارند در كار جنگ و خونريزى پيشدستى كنند فعلا سكوت كردهاند و به وسيلهء نامه خواستهاند شما را از كارتان منصرف كنند . خيال نكنيد كه اگر شما به اين نامه ترتيب اثر نداديد و آنها را همچنان در مضيقهء بىآبى گذاشتيد ، آنان عقب نشينى مىكنند . آن وقت است كه دست به قبضهء شمشير خواهند برد و از پاى نخواهند نشست تا شما را با رسوايى از اطراف فرات دور كنند . اما عقيدهء اكثريت مشاورين اين بود كه مضيقهء بىآبى دشمن را از پاى درخواهد آورد و آنها را مجبور به هزيمت خواهد كرد . معاويه شخصا نيز با اين عقيده همراه بود .
اين شورا به پايان رسيد . صعصعة براى جواب نامه به معاويه مراجعه كرد . معاويه كه در نظر داشت از جواب دادن شانه خالى كند گفت : « بعدا جواب خواهم داد . ضمنا دستور داد تا سربازان محافظ آب كاملا مراقب باشند و مانع ورود و خروج سپاهيان على شوند .
على عليه السلام از اين پيشامد كه اميد هرگونه حسن نيتى را در جبههء مخالف به كلى از بين مىبرد و راهى براى حل مشكلات به وسيلهء مذاكرات باقى نمىگذاشت ، سخت ناراحت شد . راه را منحصر به اعمال زور و دست بردن به اسلحه ديد . در مقابل سپاه خويش آمد و خطابهاى كوتاه ، اما مهيج و شورانگيز ، به اين مضمون انشاء كرد :
« اينان ستمگرى آغاز كردند ، در ستيزه را گشودند و با روش خصمانه شما را پذيره شدند . اينان مانند گرسنهاى كه غذا مىطلبد ، جنگ و خونريزى مىطلبند .
جلوى آب آشاميدنى را بر شما گرفتهاند . اكنون يكى از دو راه را بايد انتخاب كنيد ، راه سومى نيست : يا تن به ذلت و محروميت بدهيد و همچنان تشنه بمانيد ، يا شمشيرها را از خون پليد اينان سيراب كنيد تا خودتان از آب گوارا سيراب شويد .
زنده بودن اين است كه غالب و فاتح باشيد هر چند به بهاى مردن تمام شود ، و مردن اين است كه مغلوب و زيردست باشيد هرچند زنده بمانيد . همانا معاويه گروهى گمراه و بدبخت را گرد خويش جمع كرده و از جهالت و بىخبرى آنها استفاده مىكند ، تا آنجا كه آن بدبختها گلوهاى خودشان را هدف تير مرگ قرار دادهاند . » « 1 »
اين خطابهء مهيج جنبش عجيبى در سپاهيان على به وجود آورد . خونشان را به
هامش
( 1 ) . « قد استطعموكم القتال فاقروا على مذلة و تأخير محلة ، او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء ، فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين . الا و ان معاوية قاد لمة من الغواة و عمس عليهم اخبر حتى جعلوا نحورهم اغراض المنيه » : نهج البلاغه ، خطبهء 51 .