قريش همين كه از رفتن مسلمانان به حبشه و آسايش آنها مطلع شدند ، از ترس اينكه مبادا كانونى براى اسلام در آنجا تشكيل شود ، در ميان خود شورا كردند و نقشه كشيدند كه كارى كنند تا مسلمانان را به مكه برگردانند و مثل هميشه تحت نظر بگيرند . براى اين منظور دو مرد شايسته و زيرك از ميان خود انتخاب كردند و همراه آنها هداياى زيادى براى « نجاشى » پادشاه حبشه ، و هداياى زياد ديگرى براى سران و شخصيتها و اطرافيان نجاشى كه سخنانشان در پادشاه مؤثر بود فرستادند . به اين دو نفر دستور دادند كه بعد از ورود به حبشه اول به سراغ رؤسا و اطرافيان نجاشى برويد و هداياى آنها را بدهيد و به آنها بگوييد : « جمعى از جوانان بىتجربه و نادان ما اخيرا از دين ما برگشتهاند و به دين شما نيز وارد نشدهاند و حالا آمدهاند به كشور شما . اكابر و بزرگان قوم ما ، ما را پيش شما فرستادهاند كه از شما خواهش كنيم اينها را از كشور خود بيرون كنيد و به ما تسليم نماييد . خواهش مىكنيم وقتى اين مطلب در حضور نجاشى مطرح مىشود شما نظر ما را تأييد كنيد . » .
فرستادگان قريش يك يك بزرگان و شخصيتها را ملاقات كردند و به هر يك هديهاى دادند و از همهء آنها قول گرفتند كه در حضور پادشاه نظر آنان را تأييد كنند .
سپس به حضور خود نجاشى رفتند و هداياى عالى و نفيس خود را تقديم كردند و حاجت خويش را بيان داشتند .
طبق قرار قبلى ، حاشيه نشينان مجلس همه به نفع نمايندگان قريش سخن گفتند ، همه نظر دادند كه فورا دستور اخراج مسلمانان و تسليم آنها به نمايندگان قريش داده شود .
ولى خود نجاشى تسليم اين فكر و نظر نشد . گفت : « مردمى از سرزمين خود به كشور من پناه آوردهاند ، اين صحيح نيست كه من تحقيق نكرده و نديده ، حكم غيابى عليه آنها صادر كنم و دستور اخراج بدهم . لازم است آنها را احضار كنم و سخنشان را بشنوم ، تا ببينم چه بايد بكنم ؟ » .
وقتى كه اين جملهء آخر از دهان نجاشى خارج شد ، رنگ از صورت نمايندگان قريش پريد و قلبشان تپيدن گرفت ، زيرا چيزى كه از آن مىترسيدند همان روبرو شدن نجاشى با مسلمانان بود . آنان ترجيح مىدادند مسلمانان در حبشه بمانند و با نجاشى روبرو نشوند ، چون مگر نه اين است كه اين كيش جديد هرچه دارد از « سخن » و « كلام » دارد و هركس كه مفتون اين دين شده ، از شنيدن يك سلسله سخنان بخصوصى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 306
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٦