باران اشك ديدگانمان هماره فرو باريد و خشك نشد .
هنگامى كه شكوه و عظمت شما و روزها و لحظههاى آكنده از سعادت و معنويت همراه شما بودن را به ياد مىآوريم ، اگر اقتداى به شما در شكيبايى و پايدارى نباشد - چيزى نمانده است كه غم و اندوه ما را از پا در آورد .
( 1 ) در حالى كه به بركت وجود گرانمايهء شما شبهاى تيره و تار ما سپيد و نور باران بود ، اينك دريغ و درد كه به خاطر دورى شما و عدم حضورتان در جامعه ، روز و روزگار ما به سياهى و تباهى گراييد . يادتان جاودانه و نامتان گرامى و روزگارتان پر بركت باد ، كه شما براى جامعه و مردم ما ، يكسره روح و ريحان و نيك بختى و رشد بوديد .
آه ، خداى من ، چه كسى پيام ما را به آنان مىرسانيد ؟ به كسانى كه دورى و هجرانشان پوششى از اندوه و گرفتارى پايان ناپذير و شكننده بر ما پوشانده است .
چه كسى است تا پيام غمبار ما را به آنان برساند كه : هان اى عزيزان ! ياران ، پاكان روزگاران ، روشنگران راه و نجات بخشان مردم در بند ، زمانه و روزگارى كه به بركت حضور شما و همراهى و نزديكى و دسترسى ما به شما ، جامعه و مردم ما را شاد و شادمان ساخته ، و سرشار از خنده و سعادت نموده بود ، اينك به خاطر دورى شما دگرباره ما را مىگرياند و سخت گرفتار ساخته است .
عشق آتشين ما به شما و مهر و بزرگوارى شما در حق ما ، كينهتوزى و حسدورزى دشمنان تاريك انديش ما را برانگيخت و آنان بر ضد اين مهر و عشق به نفرين و شيطنت پرداختند و دريغ و درد كه روزگار به دعاى آنان بر ضد ما آمين گفت ، از اين رو پيمان ما گسست و هر آنچه در راه اين دوستى و پيوند رشته بوديم از هم گسست .
پيوند ما به گونهاى بود كه هيچ انسان درست انديشى در انديشهء پراكندگى ما نبود ، امّا دريغ و درد كه اينك در شرايطى گرفتار آمدهايم كه اميدى به ديدار و پيوند نمىتوان بست .
درست است كه جدايى و دورى و نديدن يار دل ، دوستدار و عاشق را دگرگون مىسازد ، امّا . . . امّا هرگز باور مداريد كه دورى شما بتواند عواطف پاك و دلهاى شيفته و شيداى ما را نسبت به شما دستخوش دگرگونى نامطلوب سازد ، هرگز .
به خداى سوگند كه دلهاى ما جز شما برترينهاى عصرها و نسلها را نمىجويد
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: على كرمى
ص٣٧٥