امّا « نعمان بن بشير » گفت : هان اى يزيد ! به باور من با آنان همان گونه رفتار كن كه اگر پيامبر گرامى ، آنان را بر اين حال مىديد ، با آنان آن گونه رفتار مىكرد .
« اصنع ما كان يصنع بهم رسول اللَّه لو رآهم بهذه الخيبة »
سخنى كوتاه و موجانگيز
در اين هنگام دخت سرفراز حسين ، « فاطمه » ، روى سخن را به يزيد كرد و با شهامتى شگرف ندا داد كه : هان اى يزيد ! اينان دختران پيامبر خدا هستند كه به اسارت كشيده شدهاند ! ( 1 ) « يا يزيد ! بنات رسول اللَّه سبايا ! فبكى النّاس و بكى اهل داره حتّى علت الأصوات . »
از سخن بلند و انديشمندانهء او همه به گريه در آمدند و كار به جايى رسيد كه خاندان يزيد نيز گريه سر دادند ؛ به گونهاى كه صداى گريه در بارگاه اموى طنين افكند .
امام سجّاد عليه السّلام در حالى كه غل و زنجير بر گردن داشت ، رو به « يزيد » كرد و فرمود : هان اى يزيد ! آيا به من اجازه مىدهى تا سخنى بگويم ؟
او پاسخ داد : بگو ! امّا درست بگو ! فرمود : من در جايگاه و شرايطى ايستادهام كه جز بر اساس حق و عدالت ، سخنى نخواهم گفت ، و جز اين براى چو منى هيچ گاه نزيبد .
و آن گاه فرمود : هان اى يزيد ! در مورد پيامبر چه مىپندارى ، اگر ما را در غل و زنجير بنگرد ؟
« ما ظنّك برسول اللَّه لو رآنى في غلّ ؟ »
يزيد پاسخى نداشت ؛ از اين رو به درباريان رو كرد و گفت : اين غل و زنجير را از گردن اينان وانهيد !
سر مقدّس حسين عليه السّلام در برابر يزيد
( 2 ) آن گاه سر منوّر حسين عليه السّلام را در برابر « يزيد » نهادند و بانوان را پشت سرش قرار دادند تا به آن سر نورانى ننگرند و سر پيشواى آزادى را نبينند ، امّا يادگار ارجمند سالار شايستگان ، « على » ، آن سر مقدّس را ديد و پس از آن ، در تمامى عمرش از غذايى كه از سر و مغز جانداران درست مىكنند ، نخورد .