تماشاگران در آن مسير كمتر باشند ؛ و به نيزهداران دستور ده تا سرهاى مقدّس شهيدان را از ميان كجاوهها و اسيران دور سازند و جلوتر حركت دهند تا فرزندان پيامبر كمتر در معرض ديد تماشاگران باشند ؛ چرا كه ما از تماشاى آنان به ستوه آمده و رنج مىبريم .
امّا « شمر » از سر ددمنشى و كينهتوزى نه تنها چنين نكرد ، بلكه به عكس خواستهء آن بانوى فرزانه رفتار كرد و دستور داد تا سرهاى مقدّس را در ميان كاروان اسيران حركت دهند و كاروان را نيز از مسيرى هدايت كنند كه مردم را گرد آوردهاند ! ! و كاروان به همين سبك و نظم به دروازهء دمشق رسيد .
راستى كه اين كار ضدّ انسانى « شمر » دلها را خون و سينهها را داغدار مىسازد و ديدگان سرد و يخ زده را گرم و گريان ؛ كه اين شعر نيز در اين مورد از اين دل داغدار بر مىخيزد : ( 1 )
فوا أسفا يغزى الحسين و رهطه * و يسبى بتطواف البلاد حريمه . . .
اى دريغ و درد كه بيدادگران به حسين و يارانش يورش مىبرند ؛ و حريم حرمت او را با اسارت بانوان و گردانيدن آنها در شهرها مىشكنند ! آيا آن تيره بختان نمىدانستند كه پيامبر در شهادت جانسوز حسين به گونهاى مىگريد كه هرگز اشك ديدگانش خشك نمىشود ؟ ! و در دل او بر اثر اين سوگ آتشى بر افروخته مىگردد كه هماره شعلههايش زبانه مىكشد و غم و اندوهى بر دل نازنين آن حضرت مىنشيند كه نه پايان پذير است و نه مىتوان آن را نهان داشت ! و آوردهاند كه : امام سجّاد عليه السّلام در اين مسير با كسى سخن نگفت تا به درب كاخ يزيد رسيد .
بشارت ! بشارت !
( 2 ) در اين مورد از « ابن ربيعه جرشى » آوردهاند كه مىگفت : من به هنگام ورود كاروان اسيران و سرهاى مقدّس شهيدان راه آزادى ، به دربار « يزيد » ، نزد او بودم كه به ناگاه « زحر بن قيس » به تالار كاخ در آمد و يزيد به او گفت : واى بر تو ! چه خبرى آوردهاى ؟
گفت : هان اى امير مؤمنان ! تو را به پيروزى و يارى خدا مژده باد كه خبر