( 1 ) روشنگرى در بارگاه خشونت و بيداد آن گاه « عبيد » دستور داد تا بانوان حرم پيامبر و كودكان دلبند حسين عليه السّلام را با شكنجه و فشار آمادهء حركت به سوى شام ساختند و نيز فرمان داد تا پيام رسان شجاع و با تدبير نهضت استبداد ستيز و اصلاحطلبانه پيشواى آزادى ، امام سجّاد عليه السّلام را بسان شيرى به زنجير كشند و بر دست و گردنش غل افكنند ؛ و آن بزرگوار و همراهانش را به سركردگى « مخفر عايذى » و « شمر » به سوى شام برند !
سر نورافشان حسين عليه السّلام در راه شام
كاروان اسيران آزاديبخش در راه شام گام مىسپرد و پيش مىرفت كه در راه خود به عبادتگاه يك راهب و يا دانشمند پارساى مسيحى رسيد .
در اين مورد از « سليمان بن مهران » آوردهاند كه مىگفت : در مراسم پرشكوه و پر معنويّت حجّ و در حال طواف بودم كه با مردى برخورد كردم و ديدم دستها را به آسمان گرفته و مىگويد : ( 2 ) « اللّهم اغفر لي و أنا اعلم انّك لا تغفر . »
بار خدايا ! مرا بيامرز و من مىدانم كه تو مرا نخواهى بخشيد و آمرزش خودت را روزى من نخواهى ساخت ! از او پرسيدم : چرا بر اين باور هستى كه آمرزيده نخواهى شد ؟
گفت : من از يك گروه چهل نفرى ، از سپاه شوم « عبيد » بودم كه سر مقدّس حسين عليه السّلام را از كوفه به شام مىبرديم . در مسير شام روزى در كنار ديرى پياده شديم تا ساعتى بياساييم و غذا بخوريم ؛ و سر را بر فراز نيزه در برابر ديدگان خويش به ديوار تكيه داده بوديم .
سفرهء غذا را گشوديم و به خوردن غذا پرداخته بوديم كه به ناگاه ديديم ، دستى