6 . اينكه امام فرمود :
« الا وَ انَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِىِّ . . . هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ »
نمودارى از به زحمت افتادن بدن است به خاطر عظمت روح .
7 . روح و بدن در عين اتحاد و يگانگى ، از جنبهء دوگانگى مانند دو رفيقند كه از طرفى الزاماً با همند و نمىتوانند از هم جدا باشند و از طرف ديگر دو رفيقى هستند كه هم هدف نيستند :
ميل جان اندر ترقى و شرف * ميل تن در كسب اسباب و علف
اين است كه كوچك ماندن هر كدام به نفع ديگرى و رشد كردن هر كدام به ضرر ديگرى است .
8 . مىگويند نوابغ هميشه شوهران بدى هستند . دليلش هم واضح است : افق روح آنها از افق آرزوها و افكار و تمنّيات و آمال يك زن بالاتر است . جسمش با زن هست ولى روحش با زن نيست . اما اگر كسى در عين نبوغ بتواند خود را آن قدر در موقع خودش تنزل دهد كه با زن عادى در افق عادى هم معاشرت كند او واقعاً فوق نبوغ است ، معلوم مىشود قدرت تنزل دادن خود را دارد ، و قدرت تنزل دادن خود خيلى فوق العاده است .
براى من پيش آمده است كه با اشخاصى در افق پايين مجبور بودهام ساعتى زندگى كنم . در عذاب اليم بودهام . مىديدهام يك كلمه حرف ندارم با آنها بزنم ، گويى همهء معلوماتم را فراموش كردهام .
بزرگى و بزرگوارى روح
9 . بزرگى روح در مقابل كوچكى و حقارت است ، جنبهء كمّى دارد . روح بزرگ يك آرزوى بزرگ است ، يك انديشهء بزرگ و وسيع است ، يك خواهش و ارادهء بزرگ است ، يك همّت بزرگ است . آن كه آرزو دارد در ثروت شخص اول شود - البته نه آرزوى خالى بلكه آرزوى توأم با حركت - يك روح بزرگ دارد . به قول نظامى عروضى :
« أحمد بن عبد الله الخجستانى را پرسيدند تو مردى خربنده بودى ، به اميرى خراسان چون افتادى ؟ گفت : به بادغيس در خجستان روزى ديوان حنظلهء بادغيسى همىخواندم ، بدين دو بيت رسيدم :