عاطفى او را اشباع مىكرده است و طبعاً و بدون شك مرد عملًا در خدمت زن بوده است . ولى زن شيء بوده ، شيء گرانبها ، مثل الماس كه يك گوهر گرانبهاست ؛ شخص نيست ، شيء است ولى شيء گرانبها .
2 . زن ، « شخص بىبها » و داراى نقش
شكل ديگر تأثير زن در تاريخ - كه اين شكل در جوامع قديم زياد نبوده - اين است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد ، نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شيء ، اما شخص بىبها ، شخص بىارزش ، شخصى كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است . دقايق روانشناسى ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقى يعنى طرحى در خلقت بوده براى عزيز نگه داشتن زن . هر وقت اين حريم به كلى شكسته و اين حصار خرد شده است ، شخصيت زن از نظر احترام و عزت پايين آمده است . البته از جنبههاى ديگرى ممكن است شخصيتش بالا رفته باشد مثلًا باسواد شده باشد ، عالمه شده باشد ، ولى ديگر آن موجود گرانبها براى مرد نيست . از طرف ديگر ، زن نمىتواند زن نباشد . جزء طبيعت زن اين است كه براى مرد گرانبها باشد ، و اگر اين را از زن بگيريد تمام روحيهء او متلاشى مىشود . آنچه براى مرد در رابطهء جنسى ملحوظ است ، در اختيار داشتن زن به عنوان يك موجود گرانبهاست نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها براى او . ولى آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد را به عنوان يك شيء گرانبها داشته باشد ، بلكه اين است كه خودش به عنوان يك شيء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد .
آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نيست كه اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد ) يعنى وقتى كه زن ارزان شد ، در اماكن عمومى بسيار پيدا شد ، هزاران وسيله براى استفادهء مرد از زن پيدا شد ، خيابانها و كوچهها جلوهگاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشا كردن ، از نظر استماع موسيقى صداى زن ، از نظر لمس كردن ، حد اكثر بهرهبردارى را از زن بكند ، آنجاست كه زن از ارزش خودش ، از آن ارزشى كه براى مرد بايد داشته باشد مىافتد ؛ يعنى ديگر شيء گرانبها نيست ولى ممكن است مثلًا باسواد باشد ، درسى خوانده باشد ، بتواند معلم باشد و كلاسهايى را اداره كند يا طبيب باشد ، همهء اينها را مىتواند داشته باشد ولى در اين شرايط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشى كه براى يك زن در طبيعت او