حمله مىكنم . اين سخن جان أبا عبد اللَّه را آتش مىزند ، مىگويد : پسر جان ! ببين دهان من از دهان تو خشكتر است ، ولى من به تو وعده مىدهم كه از دست جدّت پيغمبر آب خواهى نوشيد . اين جوان مىرود به ميدان و باز مبارزه مىكند .
مردى است به نام حميد بن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است ، مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است . البته در جنگ شركت نداشته ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است . مىگويد : كنار مردى بودم . وقتى على اكبر حمله مىكرد ، همه از جلوى او فرار مىكردند . او ناراحت شد ، خودش هم مرد شجاعى بود ، گفت : قسم مىخورم اگر اين جوان از نزديك من عبور كند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت .
من به او گفتم : تو چهكار دارى ، بگذار بالأخره او را خواهند كشت . گفت : خير . على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد ، اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزهء محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را به گردن اسب انداخت ، چون خودش نمىتوانست تعادل خود را حفظ كند . در اينجا فرياد كشيد : « يا ابَتاه ! هذا جَدّى رَسولُ اللَّه » « 1 » پدر جان ! الآن دارم جدّ خودم را به چشم دل مىبينم و شربت آب مىنوشم . اسب ، جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد ، اسبى كه در واقع ديگر اسب سوار نداشت . رفت در ميان مردم . اينجاست كه جملهء عجيبى نوشتهاند : « فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ الى عَسْكَرِ الْأعْداءِ فَقَطَّعوهُ بِسُيوفِهِمْ ارْباً ارْباً » « 2 » .
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 45 / ص 44 .
( 2 ) . مقتل الحسين مقرم ، ص 324 .