فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود أبا عبد اللَّه دربارهاش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن ، شبيه ترين فرد به پيغمبر بوده است . سخن كه مىگفت گويى پيغمبر است كه سخن مىگويد . آن قدر شبيه بود كه خود أبا عبد اللَّه فرمود : خدايا خودت مىدانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مىشديم ، به اين جوان نگاه مىكرديم . آيينهء تمامنماى پيغمبر بود . اين جوان آمد خدمت پدر ، گفت :
پدر جان ! به من اجازهء جهاد بده . دربارهء بسيارى از اصحاب ، مخصوصاً جوانان ، روايت شده كه وقتى براى اجازه گرفتن نزد حضرت مىآمدند ، حضرت به نحوى تعلّل مىكرد ( مثل داستان قاسم كه مكرر شنيدهايد ) ولى وقتى كه على اكبر مىآيد و اجازهء ميدان مىخواهد ، حضرت فقط سرشان را پايين مىاندازند . جوان روانهء ميدان شد .
نوشتهاند أبا عبد اللَّه چشمهايش حالت نيمخفته به خود گرفته بود : « ثُمَّ نَظَرَ الَيْهِ نَظَرَ آئِسٍ » « 1 » به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدى كه به جوان خودش نگاه مىكند .
نااميدانه نگاهى به جوانش كرد ، چند قدمى هم پشت سر او رفت . اينجا بود كه گفت :
خدايا ! خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مىرود كه از همهء مردم به پيغمبر تو شبيهتر است . جملهاى هم به عمر سعد گفت ، فرياد زد به طورى كه عمر سعد فهميد :
« يَا بْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَكَ » « 2 » خدا نسل تو را قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردى . بعد از همين دعاى أبا عبد اللَّه ، دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت . پسر عمر سعد براى شفاعت پدرش در مجلس مختار شركت كرده بود . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچهاى انداخته بودند ، و گذاشتند جلوى مختار . حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . يك وقت به پسر گفتند : آيا سرى را كه اينجاست مىشناسى ؟ وقتى آن پارچه را برداشت ، ديد سر پدرش است . بىاختيار از جا حركت كرد . مختار گفت : او را به پدرش ملحق كنيد .
اينطور بود كه على اكبر به ميدان رفت . مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جانگذشتگى بىنظيرى مبارزه كرد . بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد ، آمد خدمت پدر بزرگوارش - كه اين جزء معماى تاريخ است كه مقصود چه بوده و براى چه آمده است ؟ - گفت : پدر جان « الْعَطَش » ! تشنگى دارد مرا مىكشد ، سنگينى اين اسلحه مرا خيلى خسته كرده است ، اگر جرعهاى آب به كام من برسد نيرو مىگيرم و باز
هامش
( 1 ) اللهوف ، ص 47 .
( 2 ) اللهوف ، ص 47 .