اين است كه مىترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود ) . فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهى شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاى بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مىشوى . ولى أبا عبد اللَّه توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود أبا عبد اللَّه چيست .
به ميدان رفتن قاسم بن الحسن
قاسم به ميدان مىرود . چون كوچك است ، اسلحهاى كه با تن او مناسب باشد ، نيست . ولى در عين حال شيربچه است ، شجاعت به خرج مىدهد ، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مىافتد . حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اينكه انتظار مىكشد . ناگهان فرياد « يا عَمّاهْ » در فضا پيچيد ، عمو جان من هم رفتم ، مرا درياب ! مورخين نوشتهاند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد . كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد . عدهء زيادى از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد ، دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد . مثل گلهء روباهى كه شير را مىبيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود ، در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك و اصل شد . آن قدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . « فَاذَنْ جَلَسَ الْغُبْرَةُ » تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانهء حسين را شنيدند كه گفت : « عَزيزٌ عَلى عَمِّكَ انْ تَدْعُوَهُ فَلا يُجيبُكَ اوْ يُجيبُكَ فَلا يَنْفَعُكَ » فرزند برادر ! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عمو جان بگويى و نتوانم به حال تو فايدهاى برسانم ، نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم برنيايد . چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است « 1 » !
هامش
( 1 ) . در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر ، اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت اللَّه حاج شيخ عبد لكريم حائرى ( رضوان اللَّه تعالى عليه ) خوانده بود . ( آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است ؛ از كسانى بود كه شيفتهء اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود ، و اين به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شريف اين مرد را درك نكردم ، دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرّف شدم . كسانى كه ديده بودند ، مىگفتند اين پيرمرد نام حسين بن على را كه مىشنيد ، بىاختيار اشكش جارى مىشد . ) به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بىحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش مىكنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن آن را ندارم .