مخالفان على با مخالفان پيغمبر اين تفاوت را داشتند كه مخالفان پيغمبر عدهاى بودند كافر و بت پرست و در زير شعار بت پرستى با پيغمبر مبارزه مىكردند ، منكر خدا و توحيد بودند و انكار خدا و توحيد را هم علنى مىگفتند ، تحت شعار « اعْلُ هُبَل » زنده باد هُبل ، با پيغمبر مبارزه مىكردند ، پيغمبر هم شعار روشنى داشت : « اللَّهُ اعْلى وَ اجَلُّ » از همه بزرگتر خداست . اما على با يك طبقهء داناى بىدين مواجه شده است كه متظاهر به اسلاماند ولى مسلمان واقعى نيستند ، شعارهايشان شعارهاى اسلامى است و هدفهايشان بر ضد اسلام . پدر معاويه كه ابوسفيان است در زير شعار .
« اعْلُ هُبَل » به جنگ پيغمبر مىآيد ، لهذا كار پيغمبر در مبارزه با او آسان است .
پسرش معاوية بن ابى سفيان همان روح ابوسفيانى و همان هدفهاى ابوسفيانى را دارد اما در زير شعار آيهء قرآن : «
مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً »
« 1 » . هر كسى كه مظلوم كشته شد خدا براى اولياء او ( خويشاوندان نزديك او ) يك قدرتى داده است ، حق داده است كه خون مقتول خودشان را مطالبه كنند . شعار ، خيلى شعار خوبى است . حال كسى نيست كه از معاويه بپرسد كه ولىّ شرعى خون عثمان كيست ؟ يك كسى كه در چهار پشت بالاتر با تو انتساب پيدا مىكند ، مطالبهء خون او به تو چه مربوط است ؟ ! عثمان پسر دارد ، خويشاوندان نزديكتر از تو دارد ؛ و ثانياً به على چه مربوط كه عثمان كشته شده است ؟ ! اما يك مرد دغلبازى مثل معاويه به اين حرفها كارى ندارد ، او مىخواهد از اين وسيله استفاده كند .
معاويه قبلًا به جاسوسهاى خود در اطراف عثمان سپرده بود كه هر وقت خليفه كشته شد ، فوراً پيراهن خون آلود او را براى من به شام بفرستيد . تا عثمان كشته شد نگذاشتند كه خون پيراهن او خشك بشود ، همان پيراهن خون آلود را با انگشت زن عثمان « 2 » فرستادند براى معاويه . ديگر معاويه قند در دلش آب مىشد . دستور داد انگشتهاى بريدهء زن عثمان را كنار منبرش آويزان كردند : « ايهاالناس ! دنيا را ظلم گرفت ، اسلام از دست رفت ، اين انگشتهاى بريدهء زن خليفه است » . و دستور داد پيراهن عثمان را روى چوبى بلند كردند و بردند در مسجد يا جاى ديگر . خودش رفت آنجا نشست ، شروع كرد به گريه كردن بر خليفهء مظلوم . مدتها روضهء عثمان در
هامش
( 1 ) اسراء / 33 .
( 2 ) هنگامى كه انقلابيون ريختند كه عثمان را بكشند ، او خودش را روى بدن عثمان انداخت . يك شمشيرى كه خواستند به تن عثمان بزنند ، به دست آن زن خورد و انگشت او ( يكى يا بيشتر ) قطع شد .