سلب مسؤوليت در مقابل مردم فرض شده است ؛ مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده است براى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند ؛ عدالت همان باشد كه حكمران انجام مىدهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد . . . به عبارت ديگر ، حق اللَّه موجب سقوط حق الناس فرض شده است . مسلماً آقاى هابز در عين اينكه بر حسب ظاهر يك فيلسوف آزادفكر است و متكى به انديشههاى كليسايى نيست ، اگر نوع انديشههاى كليسايى در مغزش رسوخ نمىداشت چنين نظريهاى نمىداد .
آنچه در اين فلسفهها ديده نمىشود اين است كه اعتقاد و ايمان به خداوند پشتوانهء عدالت و حقوق مردم تلقى شود .
حقيقت اين است كه ايمان به خداوند از طرفى زيربناى انديشهء عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است كه مىتوان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقيقت مستقل از فرضيهها و قراردادها پذيرفت ، و از طرف ديگر بهترين ضامن اجراى آنهاست .
منطق نهج البلاغه
منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت بر اين اساس است . اينك نمونههايى در همين زمينه :
در خطبهء 207 كه قبلًا قسمتى از آن را نقل كرديم چنين مىفرمايد :
امّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَل اللَّهُ لى عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلايَةِ امْرِكُمْ وَلَكُمْ عَلَىَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذى لى عَلَيْكُمْ ، وَالْحَقُّ اوْسَعُ الْاشْياءِ فِى التَّواصُفِ وَ اضْيَقُها فِى التَّناصُفِ ، لا يَجْرى لِاحَدٍ الّا جَرى عَلَيْهِ وَلا يَجْرى عَلَيْهِ الّا جَرى لَهُ .
خداوند براى من به موجب اينكه ولىّ امر و حكمران شما هستم حقى بر شما قرار داده است و براى شما نيز بر من همان اندازه حق است كه از من بر شما . همانا حق براى گفتن ، وسيعترين ميدانها و براى عمل كردن و انصاف دادن ، تنگترين ميدانهاست . حق به سود كسى جريان نمىيابد مگر آنكه به زيان او نيز جارى مىگردد و حقى از ديگران بر عهدهاش ثابت مىشود ، و بر زيان كسى جارى نمىشود و كسى را متعهد نمىكند مگر اينكه به سود او