هابز - كه در بالا به نظريهء او اشاره شد - هر چند در منطق استبدادى خويشتن ، خداوند را نقطهء اتكا قرار نمىدهد و اساس نظريهء فلسفى وى در حقوق سياسى اين است كه حكمران تجسم دهندهء شخص مردم است و هر كارى كه بكند مثل اين است كه خود مردم كردهاند ، ولى دقت در نظريهء او نشان مىدهد كه از انديشههاى كليسا متأثر است . هوبز مدعى است كه آزادى فرد با قدرت نامحدود حكمران منافات ندارد . مىگويد :
« نبايد پنداشت كه وجود اين آزادى ( آزادى فرد در دفاع از خود ) قدرت حكمران را بر جان و مال كسان از ميان مىبرد يا از آن مىكاهد ، چون هيچ كار حكمران با مردم نمىتواند ستمگرى خوانده شود « 1 » ، زيرا تجسم دهندهء شخص مردم است . كارى كه او بكند مثل آن است كه خود مردم كردهاند .
حقى نيست كه او نداشته باشد و حدى كه بر قدرت او هست از آن لحاظ است كه بندهء خداوند است و بايد قوانين طبيعت را محترم شمارد . ممكن است و اغلب پيش مىآيد كه حكمران فردى را تباه كند ، اما نمىتوان گفت به دو ستم كرده است ، مثل وقتى كه يفتاح « 2 » موجب شد كه دخترش قربانى شود . در اين موارد كسى كه چنين دچار مرگ مىشود ، آزادى دارد كارى كه براى آن كار محكوم به مرگ خواهد شد بكند يا نكند . در مورد حكمرانى كه مردم را بيگناه به هلاكت مىرساند نيز حكم همان است ، زيرا هرچند عمل او خلاف قانون طبيعت و خلاف انصاف است ، چنان كه كشتن « اوريا » توسط « داود » چنين بود اما به اوريا ستم نشد ، بلكه ستم به خداوند شد . . . » « 3 »
چنان كه ملاحظه مىكنيد ، در اين فلسفهها مسؤوليت در مقابل خداوند موجب
هامش
( 1 ) . به عبارت ديگر هرچه او بكند عين عدالت است .
( 2 ) . يفتاح از قضات بنى اسرائيل در جنگى نذر كرده بود اگر خداوند او را پيروز گرداند ، در بازگشت هركس را كه نخست به دو برخورد به قربانى خداوند بسوزاند . در بازگشت نخستين كسى كه به او برخورد دخترش بود . يفتاح دختر خود را سوزاند .
( 3 ) . آزادى فرد و قدرت دولت ، ص 78 .