تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
و بساطت و غناى ذاتى و علم و قدرت و مشيت و غيره « وجوب وجود » است ؛ يعنى همه چيز ديگر از « وجوب وجود » استنتاج مىشود و خود وجوب وجود از يك طريق غيرمستقيم اثبات مىگردد ؛ از اين راه به اثبات مىرسد كه بدون فرض واجب الوجود ، وجود ممكنات غيرقابل توجيه است . گرچه برهانى كه براين مطلب اقامه مىشود از نوع برهان خُلف نيست ولى از نظر غير مستقيم بودن و خاصيت الزامى داشتن مانند برهان خلف است و لهذا ذهن هرگز به ملاك « وجوب وجود » دست نمىيابد و « لم » مطلب را كشف نمىكند . بوعلى در اشارات بيان مخصوصى دارد و مدعى مىشود كه با آن بيان « لم » مطلب را كشف كرده است و لهذا برهان معروف خود را « برهان صدّيقين » ناميده است ، ولى حكماى بعد از او بيان او را براى توجيه « لم » مطلب كافى نشمرده‌اند . در نهج البلاغه هرگز بر وجوب وجود به عنوان اصل توجيه كنندهء ممكنات تكيه نشده است . آنچه در اين كتاب بر آن تكيه شده است همان چيزى است كه ملاك واقعى وجوب وجود را بيان مىكند ، يعنى واقعيت محض و وجود صرف بودن ذات حق . حضرت استاد در همان كتاب ضمن شرح معنى يك حديث كه در توحيد صدوق از على عليه السلام روايت شده مىفرمايند : « اساس بيان روى اين اصل است كه وجود حق سبحانه واقعيتى است كه هيچ گونه محدوديت و نهايتى نمىپذيرد ، زيرا وى واقعيت محض است كه هر چيز واقعيت دارى در حدود و خصوصيات وجودى خود به وى نيازمند است و هستى خاص خود را از وى دريافت مىدارد . » « 1 » آرى ، آنچه در نهج البلاغه پايه و اساس همهء بحثها دربارهء ذات حق قرار گرفته اين است كه او هستى مطلق و نامحدود است ، قيد و حد به هيچ وجه در او راه ندارد ، هيچ مكان و يا زمان و هيچ شيئى از او خالى نيست ، او با همه چيز هست ولى هيچ چيز با او نيست و چون مطلق و بىحد است بر همه چيز حتى بر زمان و بر عدد و بر
هامش
( 1 ) همان كتاب ، ص 126 .