يَقولُ لِمَنْ ارادَكَوْنَهُ كُنْ فَيَكونُ ، لابِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لا بِنِداءٍ يُسْمَعُ ، وَ انَّما كَلامُهُ سُبْحانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ ، وَ مِثْلُهُ لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذلِكَ كائِناً ، وَلَوْكانَ قَديماً لَكانَ الهاً ثانِياً . .
يعنى هرچه را بخواهد باشد ، مىگويد « باش » ! پس وجود مىيابد . اين گفتن ، آوازى كه دروازهء گوشها را بكوبد و يا فريادى كه شنيده شود نيست .
سخن از فعل اوست ، و چون فعل اوست حادث است و در مرتبهء قبل موجود نبوده است ، و اگر قديم باشد خداى دوم خواهد بود .
بعلاوه ، رواياتى كه در اين زمينه از على عليه السلام رسيده است و فقط برخى از آنها در نهج البلاغه جمع شده است رواياتى مستند است و به زمان خود آن حضرت متصل مىشود . بنابراين چه جاى ترديد است ؟ و اگر شباهتى ميان كلمات على عليه السلام و برخى سخنان معتزله مشاهده شود ، احتمالى كه بايد داده شود اين است كه معتزله از آن حضرت اقتباس كردهاند .
متكلمين اسلامى عموماً ( اعم از شيعى و سنى ، اشعرى يا معتزلى ) محور بحثهاى خود را « حسن و قبح عقلى » قرار دادهاند . اين اصل كه جز يك اصل عملى اجتماعى بشرى نيست ، از نظر متكلمين در عالم الوهيت نيز جارى است و بر سنن تكوين هم حكومت مىكند ولى ما در سراسر نهج البلاغه كوچكترين اشاره و استنادى به اين اصل نمىبينيم ، همچنانكه در قرآن نيز اشارهاى بدان نيست ، و اگر افكار و عقايد متكلمين در نهج البلاغه راه يافته بود در درجهء اول مىبايست پاى اين اصل باز شده باشد .
نهج البلاغه و انديشههاى فلسفى
برخى ديگر كه به كلماتى در نهج البلاغه از قبيل وجود و عدم و حدوث و قدم و مانند اينها برخوردهاند ، فرضيهء ديگرى پيش آورده احتمال دادهاند كه اين كلمات و اصطلاحات پس از آنكه فلسفهء يونانى وارد دنياى اسلام شده ، به عمد و يا سهو در رديف كلمات على عليه السلام قرار گرفته است .
صاحبان اين فرضيه نيز اگر از الفاظ عبور كرده ، به معانى رسيده بودند چنين فرضى را ابراز نمىداشتند . سبك و روش استدلال در نهج البلاغه با سبك و روش