تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
و رخوت مىرود و عزمش راسخ و همتش نيرومند مىگردد .
مهر خوبان دل و دين از همه بىپروا برد * رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد * از سمك تا به سماكش كشش ليلى برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذره‌اى بودم و عشق تو مرا بالا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد « 1 »
تاريخ ، بزرگانى را سراغ دارد كه عشق و ارادت به كُمَّلين - لااقل در پندار ارادتمندان - انقلابى در روح و روانشان به وجود آورده است . ملاى رومى يكى از آن افراد است . او از اول اينچنين سوخته و پرهيجان نبود . مردى دانشمند بود اما سرد و خاموش در گوشهء شهرش مشغول تدريس بود . از روزى كه با شمس تبريزى برخورد كرد و ارادت به او دل و جانش را فرا گرفت دگرگونش ساخت و آتشى در درونش برافروخت و همچون جرقه‌اى بود كه در انبار باروت افتاده است ، شعله‌ها افروخت . او خود ظاهراً مردى است اشعرى مسلك ، ولى مثنوى او بىشك يكى از بزرگترين كتابهاى جهان است . اشعار اين مرد همه‌اش موج است و حركت . ديوان شمس را به ياد مراد و محبوب خويش سروده است . در مثنوى نيز زياد از او ياد مىكند . در مثنوى ، ملاى رومى را مىبينيم به دنبال مطلبى است اما همين كه به ياد شمس مىافتد طوفانى سخت در روحش پديد مىآيد و امواج خروشانى را در وى به وجود مىآورد . مىگويد :
اين نفس جان دامنم برتافته است * بوى پيراهان يوسف يافته است
كز براى حق صحبت سالها * بازگو رمزى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم‌اى دور اوفتاده از حبيب * همچو بيمارى كه دور است از طبيب
هامش
( 1 ) علامهء طباطبائى .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 268 | مرتضى مطهرى