تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
دارد ، مىگويد : « كَأنَّهُ عَلى رَأْسِهِ الطَّيْرُ » « 1 » . دربارهء اينها مىگويند : « كَأنَّهُ عَلى رُؤوسِهِمُ الطَّيْرُ » يعنى همين جور ماندند . زهير درماند كه چه بگويد . سكوت [ فضاى خيمه را فرا گرفته بود . ] جناب زهير زن عارفه‌اى دارد . اين زن مراقب اوضاع و احوال بود . از بيرون خيمه متوجه شد كه فرستادهء اباعبد اللَّه آمده است و زهير را دعوت كرده و زهير سكوت نموده است ، نه مىگويد مىآيم و نه مىگويد نمىآيم . اين زن عارفهء مؤمنه به غيرتش برخورد ، يك مرتبه آمد خيمه را بالا زد و عتاب آميز گفت : زهير ! خجالت نمىكشى ؟ ! پسر فاطمه تو را مىخواهد و تو مردّدى كه جوابش را بدهى ؟ ! بلند شو ! زهير فوراً از جا حركت كرد و رفت خدمت اباعبد اللَّه . تذكر اين‌طور كار مىكند : از مذاكرات اباعبد اللَّه و زهيربن القين اطلاع دقيقى در دست نيست كه حضرت چه به زهير فرمود ، ولى آنچه قطعى و مسلّم است اين است كه زهيرى كه رفت خدمت اباعبد اللَّه با زهيرى كه بيرون آمد گويى دو نفر بودند ؛ يعنى زهيرِ خستهء كوفتهء بىميلِ با رودربايستى و اخمهاى گرفته رفت ، يك مرتبه ديدند زهيرِ بشّاش ، خندان و خوشحال از حضور اباعبد اللَّه بيرون آمد . همين قدر مورخين نوشته‌اند : حضرت جريانهايى را كه در اعماق روح او بود و فراموش كرده بود و غافل بود به يادش آورد ، يعنى يك خواب را بيدار كرد . ( وقتى كه تبشير باشد ، تذكر باشد ، بيدارى باشد ، اين‌طور يك افسرده را تبديل به مجسمه‌اى از نيرو و انرژى مىكند ) . ديدند زهير چهره‌اش تغيير كرد و آن زهير قبلى نيست ، و به سوى خيمه گاه خودش آمد . تا رسيد فرمان داد : خيمهء مرا بكَنيد ! و شروع كرد به وصيت كردن : اموال من چنين بشود ، پسرهاى من چنين ، دخترهاى من چنين ؛ راجع به زنش وصيت كرد : فلان كس او را نزد پدرش ببرد . طورى حرف زد كه همه فهميدند كه زهير رفت . ديدند زهير به گونه‌اى دارد خداحافظى مىكند كه ديگر برنمى گردد . اين زن عارفه بيش از هركس ديگر مطلب را درك كرد . آمد دست به دامن زهير انداخت و گريست و اشك ريخت ؛ گفت : زهير ! تو به مقامات عاليه و جايى كه بايد برسى رسيدى . من فهميدم ، تو در ركاب فرزند فاطمه شهيد خواهى شد ، حسين شفيع تو در قيامت خواهد شد . زهير ! كارى نكن كه ميان من و تو در قيامت جدايى بيفتد ، من دست به دامن تو مىزنم به اين اميد كه در قيامت مادر
هامش
( 1 ) [ گويى پرنده‌اى روى سرش مىباشد . ]