حسين بن على عليه السلام آنجا كه با لجاج دشمن روبرو مىشود ، سر را چنان بالا مىگيرد كه هيچ قدرتى نمىتواند خم به ابروى او بياورد تا چه رسد كه اين سر را پايين بياورد . ولى وقتى هم با اشخاصى مواجه مىشود كه بايد اينها را ارشاد و هدايت كند ، احياناً از بىاعتناييهايشان هم صرف نظر و چشم پوشى مىكند . زهيربن القين از مكه حركت كرده با قافلهاش دارد مىآيد ، امام حسين هم دارد مىآيد . زهير كوشش مىكند كه با امام حسين روبرو نشود ؛ يعنى اگر مىبيند امام حسين نزديك است قافله را از طرف ديگر مىبرد ، اگر يك جا ايشان فرود آمدند مخصوصاً در يك سرچشمه و منزل ديگر فرود مىآيد . مىگويد نمىخواهم چشمم به چشم حسين بيفتد براى اينكه به رودربايستىاش گرفتار نشوم ( اين خلاصهء حرفش است ) . امام حسين هم مىفهمد كه [ دور شدن ] زهير براى اين است . اما امام حسين كه اينجا تشخيص داده زهير مردى است اغفال شده و به اصطلاح عثمانى يعنى مريد عثمان ( معلوم مىشود در محيطى بوده كه مريدهاى عثمان او را در گروه خودشان برده بودهاند ) ولى آدم بىغرضى است ، [ با خود مىگويد ] به ما بىاعتنايى كرده است بكند ، ما وظيفهء هدايت و ارشاد داريم . اتفاقاً در يكى از منازل بين راه زهير اجباراً در جايى فرود آمد كه اباعبد اللَّه فرود آمده بود ؛ چون اگر مىخواست به منزل ديگر برود قافلهاش نمىتوانست به حركت ادامه دهد . البته اباعبد اللَّه خيمهشان را در يك طرف زده بودند و زهير در طرف ديگر . امام حسين مىداند كه زهير مىخواهد با او مواجه نشود ، ولى مىخواهد زهير را متذكر كند (
فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ
) مىخواهد بيدارش كند ، از خواب غفلت بيرون بياورد ، و نمىخواهد مجبورش كند . يك نفر را نزد او فرستاد ، فرمود برو به زهير بگو : « اجِبْ ابا عَبْدِاللَّه » ابا عبد اللَّه تو را مىخواهد ، بيا اينجا . زهير و اصحابش در خيمهاى دور همديگر نشستهاند ، سفره پهن كرده و مشغول غذا خوردن هستند . يك مرتبه پرده بالا رفت و اين مرد وارد شد : « يا زُهَيْرُ ! اجِبْ ابا عَبْدِاللَّه » حسين بن على تو را مىخواهد . [ زهير با خود گفت : ] اى واى ! آمد به سرم هر آنچه مىترسيدم . اصحابش هم [ قضيه را ] مىدانستند . نوشتهاند دست اينها - به اصطلاح ما - همين جور در غذا ماند . از طرفى هم زهير مىدانست امام حسين كيست ، فرزند پيغمبر است و رد كردن او كار صحيحى نيست . عرب مَثَلى