او كه مبدأ حركت هستند به حركت مىافتند و محركهاى درونى به مقابله با وضع مضاد مىپردازند و به حكم اينكه هر نيرويى هرچه بيشتر به كار گرفته شود بيشتر رشد مىكند ، انسانى كه بيشتر با مشكلات مواجه شود قويتر و نيروهاى نهفته در او كاملتر خواهد بود . البته اينگونه عكسالعملها مخصوص موجودات جاندار است .
در موجود جاندار ، كوشش حيات براى حفظ خودش و كوشش براى مبارزه با مضاد خودش ، خصلت ذاتى قوهء حيات است ؛ يعنى هميشه به سوى كمال خودش پيش مىرود و با آنچه كه مانع كمال اوست مبارزه مىكند . اگر حيات با مشكلات مواجه نشود فعاليتى نشان نمىدهد ، و اگر مواجه با مشكلات شود فعاليت مىكند و اين فعاليت سبب قوّت و نيرومندى حيات مىشود « 1 » .
در موجود زنده همينقدر كه نيازى پيدا شد ، در جوهر آن تغييراتى پيدا مىشود ، و اين اصل « انطباق با محيط » كه امروزه در روانشناسى و زيستشناسى مطرح است از بهترين اصول ماوراء الطبيعى است يعنى تنها با فلسفهء ماوراء الطبيعه قابل توجيه است . [ به داروين اعتراض مىكردند كه تو از اين به صورت ] يك اصل ماوراء الطبيعى ياد مىكنى ؛ جواب داد : من چه كنم ؟ چنين وضعى وجود دارد . موجود زنده داراى چنين خصلتى است كه در هر شرايطى قرار بگيرد ، از درون خودش وضعش را چنان تغيير مىدهد كه با شرايط جديد سازگار باشد ، مثلًا عضوى كم مىكند و عضوى زياد مىكند .
يكى ديگر از نمونههاى كوشش حيات ، همين التيامهاست كه در اثر زياد ديدن براى ما عادى شده است . وقتى يك بريدگى يا شكافتگى در بدن پيدا مىشود ، تمام قواى بدن براى التيام و ترميم آن تجهيز مىگردند . اين ، فعاليت قوهء حياتى است . براى بحث اينجا ، بيش از اين مقدار لازم نيست كه نقش تضادها به عنوان سبب السبب است ، يعنى آن حركتى كه در خارج پيدا مىشود فاعل آن ، طبيعت شئ است و در اثر تضاد ، طبيعت شئ به فعاليت بيشترى وادار مىشود .
پس حرف ما اين است كه تمام حركتها را نمىشود با تضادها توجيه كرد ؛ تضاد معلول حركت است و به نوبهء خود علت حركت است به نحوى كه ذكر شد . پس
هامش
( 1 ) . ادلّهء باب « قسر » خود يكى از براهين حركت جوهرى است كه ما فراموش كرديم كه در ضمن براهين حركت جوهرى [ در درس اسفار ] آن را ذكر كنيم .