تضاد چيست ، آيا نقش تضاد نقش عامل محرك است يا نقش عاملى كه رفع مانع از حركت مىكند همانگونه كه فلاسفهء ما مىگويند ؟ آنها كه مىگويند : « لو لا التضاد ما صحّ دوام الفيض عن المبدأ الجواد » به اين معنى است كه اگر ماده حالتى را كه دارد حفظ بكند نوبت به حالت بعدى نمىرسد ، به فيض بعدى نمىرسد و آن حالت قبلى خودبهخود زايل نمىشود ؛ اگر تضادى در كار نباشد و عوامل ديگرى نباشند كه اين صورت را زايل و فاسد و منهدم كنند صورت ديگرى كائن نمىشود . حالا اينكه چرا اين صورت فاسد بشود ، اين خودش مسألهاى است . اصلًا چرا پيرى در ماده پيدا مىشود ؟ شما كه مىگوييد صورت عاشق ماده است و ملائم با اوست چرا او را رها مىكند تا نوبت به صورت ديگر برسد ؟ امثال بوعلى كه فلسفهشان فلسفهء كون و فساد است معتقدند كه زوال و فساد صورت از همين راه تضاد است ، معتقدند كه چون صورت به طبع خودش عاشق ماده است و ميان آنها تلائم وجود دارد فناها فقط معلول تضادهاى بيرونى است ؛ يعنى عواملى در خارج وجود دارد كه نابود كننده و فرسوده كنندهء صورت است و چون آن عوامل خارجى صورت را فاسد مىكنند صورت ديگر پيدا مىشود . مثلًا يك ماده صورت گياهى پيدا مىكند و قاعدتا نمىبايست اين صورت زايل شود ولى عوامل خارجى آنقدر توى سر آن مىزنند كه آن را از كار مىاندازند و پيرى و فرسودگى پيدا مىشود ؛ يعنى اگر شئ از خارج تحت تأثير قرار نگيرد ، هر مادهاى هر فعليت و هر صورتى را كه پيدا مىكند الى الابد آن فعليت را خواهد داشت . بنابراين مرگها و پيريها با علل بيرون از شئ توجيه مىشوند ، لهذا اگر انسانى را فرض كنيم كه هيچ مزاحمى از خارج برايش پيدا نشود دليل ندارد كه پيرى و فرسودگى بر او عارض شده و عمر جاودان نداشته باشد « 1 » .
هامش
( 1 ) . راجع به منشأ پيرى و منشأ مرگ ، نظريهء امثال بوعلى اين است كه عوامل بيرونى است كه هر موجودى را پير مىكند و اگر تضاد عوامل بيرونى [ با آن موجود ] نبود حالت جوانى و نشاط هميشه باقى بود .
اما مرحوم صدرالمتألّهين كه قائل به حركت در جوهر است با اين نظريه مخالف است و قائل است به اينكه مرگ براى موجود زنده يك حالت طبيعى است و اگر هيچ علتى هم از خارج نباشد تدريجا خود اين ماده صورت را رها مىكند .
وى در جلد چهارم اسفار كه بحث مرگ را طرح مىكند ، همين نظريهء بوعلى و امثال او را نقل كرده و بعد مىگويد : نه ، ما اين مطلب را قبول نداريم ، چون بنابر حركت جوهرى خود طبيعت به حسب ميل خودش صعود به عالم بالا دارد و نفس انسان كه با بدن همراه است تعلق تدبيرى نسبت به آن دارد و در واقع ماده را براى استكمال خودش استخدام مىكند و تدريجا وقتى مىرسد به يك مرحلهاى كه امكاناتش به فعليت مىرسد ، بعد از آن نيازش قطع