عالم در حال تغيير و دگرگونى است ، و در همين اصل اجتماع وجود و عدم در حركت ( به تفسير ماركسيستها ) اين جمله از هراكليت نقل شده است .
در مقابل ، نحلههاى فلسفى ديگرى مانند اليائيان و همچنين طبيعيون بودند كه تغيير را يك امر عارضى مىدانستند . پارمنيدس كه يك فيلسوف اليائى بود ، معتقد بود كه « موجود » لازمهاش چند چيز است ، يكى ثبات و ديگر ازلى بودن و فنا نداشتن . او با يك تحليل فلسفى مىخواست استدلال كند كه هرچه هست ثبات است و تغيير واقعيت ندارد .
شاگرد او كه زنون اليائى و احياناً « زنون اكبر » از او تعبير مىكنند ، براهينى بر امتناع وقوع حركت اقامه مىكرده است . پارمنيدس فقط از راه تحليل « موجود » مىخواست نفى حركت و تغيير را اثبات كند ، ولى زنون براهينى هم بر محال بودن تغيير اقامه مىكرده است . برهانى از او معروف است كه عين آن را متكلمين ما كه قائل به « جزء لايتجزّى » هستند اقامه مىكنند ، حالا معلوم نيست آيا از او گرفتهاند يا صرفاً توارد ذهنين است . در بحث جزء لايتجزّى مثال به بطيئى مىزنند كه سريعى از پى او مىرفت و به او نمىرسيد و محال هم هست كه به او برسد ، چون هر مسافتى منقسم مىشود به دو قسم و هر قسمى باز منقسم مىشود به دو قسم ، الى غير نهاية ، بنابراين فاصلهء ميان بطئ و سريع را اگر بخواهد طى كند ، قبل از طى كردن نيمه دوم بايد نيمه اول را طى كند ، نيمهء اول هم باز تقسيمپذير است و هر قسم آن هم باز تقسيم مىشود ، و چون به طور غير متناهى تقسيم مىپذيرد ، محال است در زمان متناهى حركتهاى غير متناهى واقع بشود .
نظريهء ذيمقراطيس
بعد از اليائيها مكتب ذيمقراطيس پيدا شد . مكتب ذيمقراطيس حركت را محال و خيال نمىداند بلكه آن را موجود مىداند ولى در واقعيت اشياء دخيل نمىداند ، واقعيت اشياء را ذرات شكست ناپذير ( اتم ) مىداند كه موجودات واقعى همين ذرات هستند ولى اين ذرات با يكديگر جمع و تأليف مىشوند و از تأليفهاى اينها موجودات مركب به وجود مىآيد ، عناصر به وجود مىآيد و در خود ذرات هيچگونه تغييرى پيدا نمىشود و ازلا و ابدا به يك حال هستند ؛ و اين تغييراتى كه در عالم مىبينيم جز