يكى اينكه اشياء همه وجود داشته باشند بدون اينكه بين آنها كوچكترين برخورد و تزاحمى وجود داشته باشد ، بدون اينكه [ مثلًا آتش ] با چيز ديگر مثلًا آب برخورد و تصادمى داشته باشد و آن را از وضع خودش دگرگون كند يا معدوم سازد . اين يك فرض است كه معمولًا در تصورات عاميانه يك وضع ايدهآل به شمار مىرود ، « كسى را با كسى كارى نباشد » و هيچ چيز در هيچ چيزى اثر منفى نداشته باشد .
فرض دوم و تصور صحيح اين است كه : اشياء در يكديگر دوگونه اثر مىكنند ، گاهى مثبت و گاهى منفى ؛ باران در زراعت اثر مثبت مىگذارد و تگرك اثر منفى .
بعد يك مسأله ديگرى مطرح مىشود كه آيا اثر مثبت مىتواند بدون اثر منفى وجود داشته باشد ، و آيا اثرهاى منفى صددرصد منفى هستند يا جنبهء مثبت هم در آنها هست ؟ در بحث تكامل ، نظر هگل و ديگران را در اين مورد نقل كرديم كه براى مرگها و نيستيها نقش خلّاق و اثر مثبت قائل هستند و در اين جهت نظرشان با نظر حكماى اسلامى موافق است .
و بالاخره در باب شرور ، به اينجا مىرسند كه لازمهء عالم طبيعت تزاحم است ، و كاسه كوزهها سر مادهء اولى شكسته مىشود كه مىگويند منبع شرور است ، و از طرف ديگر سر تضادها شكسته مىشود كه مىگويند عالم طبيعت عالم تزاحم است و اشياء اثر يكديگر را خنثى مىكنند ، و اسم اين تزاحم و تعارض را « تضاد » مىگذارند ، مثلًا مىگويند آب و آتش تضاد دارند ، عناصر با يكديگر متضادند .
حال آيا اين تضاد به همان معنايى است كه در باب تقابل مىگويند ؟ يعنى ناسازگار در اصل وجود ، يا نه ، تضاد در اينجا ناسازگارى دو امر موجود و مجتمع است ، يعنى جنگ دو موجود ؟ مسلّما فرض دوم صحيح است و اين دو معنى تنها در اسم با هم مشتركند . در آنجا سخن از امتناع اجتماع دو شئ در وجود بود ، و در اينجا مسأله امتناع نيست ، سخن از ناسازگارى دو شئ موجود است .
فرق اين دو نوع تضاد ، مثل فرقى است كه در « اصول » بين تزاحم و تعارض مىگذارند . در تعارض ، صدق هر يك از دو دليل ملازم با كذب ديگرى است ، ولى در متزاحمين تكاذب در كار نيست و مسأله مسألهء تزاحم ملاكهاست . بدون شك در هر دو ناسازگارى وجود دارد ولى در يكى ناسازگارى در صدق و كذب است و در ديگرى ناسازگارى در مقام امتثال و عمل .
آن تضادى كه در باب تقابل مىگوييم چيزى است از قبيل تعارض كه وجود يكى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 848
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٤٨