تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢
است . مخصوصاً كتابهاى ما از نظر تاريخى خيلى درهم و برهم است . مثلًا در كتابهاى ما اشراقيون و رواقيون يك معنى مىدهد . حاجى در منظومه در باب « هيولى » مىگويد : « فالرواقى اعتقد » و منظورش اشراقيون است ، در صورتى كه رواقيون گروهى بودند قبل از سقراط و در رأسشان هم شخصى بود به نام زنون رواقى و در « تاريخ فلسفهء » امروز اساساً او را ماترياليست مىدانند . راسل و امثال او وى را ماترياليست مىدانند . پيروان افلاطون را آكادمىها مىدانند و اينها اساساً مخالف آنها بودند . ولى مىگويند رواقيها در نهايت امر گرايش افلاطونى پيدا كردند ، اما بالاخره رواقى غير از افلاطونى است . در فلسفهء افلاطون مسألهء مثل يك امر مسلّمى است در صورتى كه رواقيون مخالف اين رأى هستند . در اواخر ، اينها گرايشى به نظريه افلاطون پيدا كردند . يك امپراطور هم داشتند به نام « اورليوس » كه مقارن حضرت مسيح بود و غير از مأمون ، پادشاه فيلسوف ديگرى سراغ نداريم . در ملل و نحل شهرستانى ، افلاطون را به عنوان مشّائى ياد مىكند و در وجه تسميه « مشّائى » نسبتى را كه به ارسطو مىدهند به افلاطون مىدهد كه در حال قدم زدن تعليم مىداد . خلاصه اينكه نسبتهايى كه در كتابهاى ما مىدهند ، معلوم نيست كه با واقع مطلب انطباق داشته باشد . در خود كتابهاى افلاطون كه من مطالعه كردم و همچنين تاريخ فلسفه هومن هيچ اثرى از اين فكر اشراقى در او نيست ، ولى در تاريخ فلسفه‌نويس‌ها تنها راسل است كه افلاطون را مثل مسلمين اشراقى معرفى مىكند . بله ، فيثاغورس يك روش عرفانى داشته و مسافرتهاى زيادى هم به مشرق زمين كرده و مركز اشراق هم مشرق زمين بوده و مىگويند او عقايد اشراقى را از مشرق گرفته ، و همين مطلب ظاهراً باعث تصور اشراقى بودن افلاطون شده ، چون افلاطون خيلى مطالب از فيثاغورس گرفته . ولى خوب ، اين تنها باعث حدسى مىشود و الّا از اين راه اطمينان نمىشود پيدا كرد ، چون در كتابهاى افلاطون مثلًا جمهوريت اثرى از اين فكر نيست . پس از افلاطون ، ارسطو هم اين كلمه را به كار برد و در منطق خودش كه سه تا از صناعات خمس [ يعنى برهان ، جدل و سفسطه ] را نام مىبرد « 1 » ميان برهان و جدل
هامش
( 1 ) . زيرا خطابه و شعر را بعد اضافه كردند .