تفكيك كرده و از جدل ( به همان معنايى كه مىشناسيم ) به نام ديالكتيك ياد كرده است . لذا ارسطو اصطلاح ديالكتيك را از معناى خاصى كه سقراط و افلاطون وضع كرده بودند - و آن را راهى براى رسيدن به حقيقت مىدانستند - بيرون برد و به معناى « قياسى كه مواد آن ارزش يقينى ندارد و هدف از آن غلبه بر خصم است » به كار برد .
مسلمين هم ديالكتيك را به « جدل » ترجمه كردند و تنها در فهرست ابن النديم در يك جا كلمهء ديالكتيك ذكر شده است . در آنجا در احوالات ابوالعباس احمد بن الطيب سرخسى مىگويد : « و له كتاب فى الديالكتيك » ؛ و ما در غير فهرست ابن النديم و حتى كتابهاى بعد ، اين كلمه را حتى به صورت معرّبش هم نديدهايم و همه جا كلمهء « جدل » به كار رفته است .
پس از ارسطو در قرون وسطى اين كلمه بسيار معمول بوده ، ولى در هر دورهاى يك معناى مخصوص به خود داشته است و لذا وقتى اين كلمه را به كار مىبريم بايد دقيقا مشخص كنيم كه كدام معناى آن را اراده مىكنيم .
فولكيه مىگويد تمام معانى مختلفى كه كلمهء ديالكتيك در همهء اين ادوار پيدا كردند در يك جهت و يك اصل مشترك بودند ، يعنى يك معناى واحد در اين معانى مختلف مفروغ عنه بود و آن « امتناع اجتماع نقيضين » است . در همهء اين ادوار ، ديالكتيك به چيزى كه شبيه منطق بوده اطلاق مىشده است ، منتها بعضى به آنچه كه ما فعلا « جدل » مىناميم « ديالكتيك » اطلاق مىكردند [ و بعضى به معانى ديگر به كار مىبردند ] ، ولى در جدل هم باز امتناع اجتماع نقيضين پذيرفته شده و مفروض است . بالاخره اصطلاح ديالكتيك نزد همه به چيزى از قبيل منطق گفته مىشده نه اشياء و ابزار خارجى .
اما از زمان هگل به بعد اين كلمه يك مفهوم جديد پيدا كرد كه با تمام مفاهيم گذشتهاش تفاوت دارد و آن مفهوم جديد اين است كه تناقض را وارد مفهوم ديالكتيك كرد . احتمالا هراكليت هم تناقض را وارد ديالكتيك كرده بود ؛ البته لفظ ديالكتيك را به كار نبرده بود ولى اصل فكر را داشت .
وجه مشترك ديالكتيك هگل با ديالكتيك سقراط اين است كه در اصطلاح سقراط ديالكتيك عبارت بود از آمدن يك فكر - در مقام استدلال - به جنگ فكر ديگر و پيدايش يك فكر جديد در سطح بالاتر ، و هگل آمد اين جنگ را تعميم داد ، نه به صورت يك امر دستورى و اختيارى كه انسان در مقام فكر كردن به كار مىبرد ، بلكه به صورت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 833
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٣٣