كل جامعههاى انسانى است . پس اين دو مسأله را نبايد با يكديگر مخلوط كرد .
راز انحطاط و تعالى جامعهها
در مورد اينكه هر جامعهاى محكوم به انحطاط است ، اين سؤال پيش مىآيد كه آيا اين انحطاط و فنا مانند مرگهاى طبيعى اجتناب ناپذير است ؟ يا نه ، بشر ممكن است برسد به مرحلهاى كه جلوى موت جامعهاش را بگيرد « 1 » ؟ اگر براى جامعه هم حياتى قائل باشيم ، مسلّما از هر جهت مانند حيات افراد نيست كه لازمهاش مرگ باشد ، ممكن است حيات جامعه بدون مرگ باشد . تازه در مورد افراد انسان هم مرگ در سنين معين يك امر طبيعى نيست . هرچند براى انسان جاودانگى به معناى دقيق فلسفى ممكن نيست ، ولى جاودانگى عرفى و اينكه هزاران سال زندگى كند كاملا ممكن است و هم اكنون مسألهء پيدا كردن راز عمر انسان و طولانى كردن عمر بشر براى علم مطرح است .
در كتاب تاريخ چيست ؟ رازى براى انحطاط جامعهها ذكر مىكند و مىگويد بشر در اثر رشد آگاهىاش مىتواند بر عوامل انحطاط تمدن فائق شود . آن راز اين است كه يك قومى به علل خاصى ترقى مىكنند ولى بعد شرايط زمان تغيير مىكند ، ولى اينها چنان اشباع شدهاند از گذشته كه هميشه مىخواهند آينده را هم به چشم گذشته ببينند ، يعنى تغييراتى را كه رخ مىدهد و بايد خودشان را با آنها وفق بدهند ناديده مىگيرند و چون اين تغييرات را ناديده مىگيرند زمان آنها را درهم مىشكند . ولى اگر تمدنى با روح و خصوصيات ويژهء خودش بروز كند و در مردمش قابليت انعطاف وجود داشته باشد ، يعنى در مورد امورى كه حفظ و نگهدارى آنها ضرورتى ندارد پافشارى نكند ، اين فرهنگ و تمدن مىتواند با روح خودش براى هميشه باقى بماند .
هامش
( 1 ) . در مقدمهء كتاب انسان و سرنوشت نيز اين مسأله را مطرح كردهايم كه آيا انحطاط براى هر جامعهاى ضرورى است و اين يك قانون قطعى است كه هر جامعهاى محكوم به مرگ است ، پس قابل جلوگيرى نيست ، همانطور كه مرگ قابل جلوگيرى نيست ؛ يا نه ، چنين قانون ضرورىاى در كار نيست ، [ بلكه ] تا به حال هرچه ديده شده است چنين بوده است ؟