موضوع تجربه ، در تكامل انسان دخيل است . وقتى كه اين دو تكامل را از هم جدا كنيم و نقش هر يك را در ديگرى مشخص سازيم خواهيم ديد كه در مسألهء تكامل اجتماعى انسان در تاريخ ، حساب چقدر فرق مىكند .
دو روش مطالعه در جامعهشناسى
سپس به مطلب ديگرى اشاره كرده و مىگويد : « محققى كه بخواهد شؤون اجتماعى را جدا از يكديگر بكاود و بشناسد كشتى به خشكى رانده است » و بعد حمله مىكند به جامعهشناسى غربى و مىگويد جامعهشناسان غربى خرده جامعهشناسى به وجود آوردهاند و مطالب را تكه تكه كردهاند . مطلبى كه در اينجا گفته شده اين است كه اگر جامعهشناسى را به جامعهشناسى خرد تجزيه كنيم ديگر جامعهشناسى نخواهد بود و سازمانهاى اجتماعى را در حال وابستگى بايد شناخت . اين حرف يك اصل درست و مسلّمى است و ما اين را مكرر در حرفهايمان متذكر شدهايم ، چون يك جزء از يك كل ، ماهيت و معناى خودش را در جزء بودن خودش از كل دارد و اگر آن را از كل خودش جدا كنيم ماهيت خودش را از دست مىدهد . در مسألهء « زيادة الحد على المحدود » شيخ و ديگران هم اين حرف را دارند كه اگر جزء را بخواهيم تعريف كنيم ناچار كل را هم بايد در تعريف آن بياوريم و مثال به افطس « 1 » مىزنند ( يا دايره و قوس ) كه اگر افطس را بخواهيم بشناسيم ناچار بايد سر و صورت و بينى و فرورفتگى آن را تصور كنيم نه تنها فرورفتگى را ، و همچنين قوس را نمىشود به خط منحنى تعريف كرد ، بايد دايرهاى باشد و اين را جزئى از آن در نظر گرفته باشيم تا قوس را بشناسيم . به هر حال اين اصل اصل درستى است و ما در باب اسلام هم اين حرف را مىزنيم و مىگوييم اسلام مجموعهاى از افكار و عقايد و بنيادهاى اخلاقى و عملى است و نمىشود يك جزء از اسلام را گرفت و بقيه را ناديده انگاشت ، چون در اين صورت همان يك جزء را هم نگرفتهايم .
« نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ »
در حقيقت مساوى با « نكفر بالكل » است . اگر انسان از اسلام به عبادتش بچسبد در واقع به اسلام نچسبيده است ، رهبانيت را اخذ كرده است نه اسلام را ؛ همچنانكه اگر مثل عصر جديد از اسلام تنها
هامش
( 1 ) . [ مردى كه استخوان بينى وى فرو رفته و نوك بينىاش پهن باشد ( فرهنگ معين ) . ]