كرد اين شئ تكامل پيدا كرده است . مثلًا دستگاههاى صنعتى كه در ابتدا بين اجزاء و ابعاض آنها روابط سادهاى وجود دارد ، بعد هرچه كه تكامل پيدا مىكنند روابطشان پيچيدهتر مىشود .
اسپنسر كه از فلاسفهء معتقد به تكامل است و معاصر با داروين هم بوده ( منتها داروين تنها در مسائل زيستشناسى مطالعه كرده ولى اسپنسر فلسفهاش فلسفهء تكامل است در همهء عالم هستى ) گفته است تكامل از چند چيز پيدا مىشود ، يكى تراكم ، ديگر تنوع و سوم انتظام ؛ يعنى اولًا تا اجتماع چند چيز نباشد تكامل معنى ندارد . شئ تنها را اگر در نظر بگيريم تكامل در آن معنى ندارد ، چند چيز بايد جمع بشوند تا مادهء اصلى تكامل فراهم شود . ولى صرف قرار گرفتن چند چيز در كنار يكديگر براى تكامل كافى نيست ، شرط دومش تنوع و تقسيم كار است . مثلًا يك عده بيست نفرى يك جايى جمع بشوند ، صرف اين جمع شدن تكامل نيست ، اما وقتى كار آنها را تقسيم كرديم و از آنها يك واحدى به وجود آورديم ، مثلًا يكى را رئيس و ديگرى را معاون و . . . قرار داديم و تنوع در ميان آنها به وجود آورديم ، يك پايهء ديگر از پايههاى تكامل به وجود مىآيد . پس در واقع تنوع به نوعى اختلاف برمىگردد . پس در تكامل ، يك شرط ، اختلاف خاصى است ميان اعضاء و اجزاء .
شرط سوم انتظام است ؛ يعنى اختلاف كه كثرت و تكثر است اگر به نوعى وحدت برنگردد تكامل نيست . مثلًا همان بيست نفر فرض شده ، اگر هر كدام را پى كارى بفرستيم كه ارتباطى با كار بقيهء افراد نداشته باشد و وحدتى ميان اينها نباشد تكامل نيست . پس بعد از آنكه اختلاف و تكثر صورت مىگيرد ، اگر نظام واحد بر آنها حكمفرما شد ، آنوقت تكامل است .
حالا اگر ما مىگوييم فلان موجود مثلًا انسان تكامل پيدا كرده است ، معنايش اين است كه اولًا اعضا و اجزاى زيادترى مثلًا سلولهاى زيادترى در وجود او شركت كردهاند ، و ثانياً تقسيم خيلى دقيقترى ميان آنها هست . در اعضا و اجزاى بدن انسان تقسيم كار بسيار دقيق و گستردهاى وجود دارد . اين معناى تنوع و تقسيم كار است .
ولى در عين حال اين تنوع به كثرت منتهى نشده است و تمام اينها يك ارتباط بسيار دقيق و منظمى با يكديگر دارند و يك هماهنگى كامل بين آنها وجود دارد كه همان انتظام است . اينها كه تكامل را از جنبهء مادى و حسى بررسى مىكنند ، در باب تكامل بيش از اين قائل نيستند كه تراكمى و تنوعى و انتظامى در كار باشد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 776
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٧٧٦