آقاى طباطبائى اين حرف را نزدند با اينكه حرفى است كه با همهء اصول و از جمله اصول ايشان در باب اخلاق جور درمىآيد . وقتى ما مىگوييم « طبيعت انسان » مقصود واقعيت انسان است نه فقط طبيعت مادى . انسان داراى يك واقعيت وجودى است كه دستگاه احساسى او در خدمت اين واقعيت وجودى است . واقعيت وجودى انسان در يك قسمت و در يك درجه واقعيت حيوانى اوست و در يك درجهء ديگر كه بالاتر است و واقعيت انسان بيشتر وابسته به آن است و بخش اصيلتر وجود انسان است ، واقعيت ملكوتى انسان است . پس وقتى گفته مىشود طبيعت انسان به سوى كمال مىشتابد ، مقصود [ تنها ] طبيعت حيوانى [ نيست ، بلكه ] واقعيت انسان است .
انسان اين « من » علوى را كاملًا در خودش احساس مىكند و بلكه اين « من » را اصيلتر هم احساس مىكند . در وقتى كه ميان مقتضيات حيوانى و آنچه انسان با عقل و ارادهء خودش بر خلاف مقتضيات حيوانىاش تشخيص داده است مبارزه در مىگيرد و انسان تصميم مىگيرد مقتضاى عقل را بر جنبههاى حيوانى غلبه بدهد ، دو حالت پيدا مىكند ، گاهى موفق مىشود و گاهى موفق نمىشود . مثلًا در مورد غذا خوردن و كيفيت و مقدار آن ، عقل مقتضايى دارد و ميل و شهوت مقتضاى ديگر ؛ انسان وقتى مغلوب شهوت قرار مىگيرد حالتش حالت يك انسان شكست خورده است و وقتى كه بر ميل و شهوت غالب مىشود ، در خودش احساس فتح و پيروزى مىكند ، و حال آنكه در واقع كسى بر او پيروز نشده و يا بر كسى پيروز نشده ، يك جنبهء وجودش بر جنبهء ديگر غالب شده و به حسب ظاهر مطلب بايد در هر دو حالت ، هم احساس شكست بكند و هم احساس پيروزى ، چون هر دوى آنها در مملكت وجودش واقع شده است . ولى عملًا مىبينيم اينجور نيست ، در موقع غلبهء عقل احساس پيروزى مىكند و هنگام غلبهء شهوت احساس شكست . اين براى آن است كه « من » واقعىاش همان من عقلانى و ارادى است و جنبهء حيوانى كه جنبهء سفلى اوست در واقع يك مقدّمهاى است براى « خود » واقعى او ، جنبهء سفلى يك خودى است كه در عين حال جز خود است . اگر به چنين دوگانگى در وجود انسان قائل بشويم ، توجيه اصول اخلاقى چنين مىشود :
انسان به حسب « من » ملكوتى خودش كمالاتى دارد ، كمالاتى واقعى نه قراردادى ، چون انسان تنها بدن نيست ، نفس هم هست . كارى كه متناسب با كمال معنوى و روحى انسان باشد ، مىشود كار علوى و كار ارزشمند ، و كارى كه با جنبهء
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 738
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٧٣٨