ويليام جيمز هم روى يك تجربههاى روانشناسى به اين مطلب رسيده است ؛ او هم مىگويد : ضميرهاى افراد در باطن يك نوع ارتباط و اتصال با يكديگر دارند كه غالبا به آن اتصال آگاه نيستند ؛ يك شخصى كه تزكيه نفس بكند مىتواند به ضماير ديگر اطلاع پيدا كند از راه ارتباط درونى ضماير با يكديگر ، ارتباطى كه ناشى از اتصال همه به منبع الهى مىباشد .
جامعهشناسى اين حرف را نمىزند ، جامعهشناسى مىگويد : افراد بعد از تركيب ، يك « خود » و يك واقعيت فرهنگى به وجود مىآورند كه اين واقعا يك واقعيتى است ، گاهى انسان اين « من » را احساس مىكند كه اين من ، من فردى نيست ، بلكه در اينجا كل را احساس مىكند . آنوقت انسان دو نوع كار مىكند يك نوع را براى من فردى مىكند و نوع ديگر را براى من جمعى خودش مىكند . در آن نظريهء اول ، تكيه بر دو انگيزهاى بودن انسان بود ، يك كار براى « من » مىكند و كار ديگر را براى جز « من » . اين نظريهء دوم مىگويد : نه ، انسان دو « من » دارد و دو احساس دارد : من فردى و احساسى كه براى من فردى كار مىكند ، و من جمعى و احساسى كه براى من جمعى كار مىكند ؛ و وقتى پاى من جمعى به ميان آمد باز همان حرف اول پيش مىآيد كه ارزش كار اخلاقى اين است كه براى من فردى نباشد و براى من جمعى باشد . « من جمعى » امر كلى و دائم هم هست ، و نتيجهء اين نظريه دوم اين مىشود كه « هر كارى كه منبعث از من جمعى انسان باشد اخلاقى است ، و هر كارى كه منبعث از من فردى باشد اخلاقى نيست » . البته ممكن است مصداقهاى اين اصل تغيير كند ولى به هر حال يك اصل كلى دائم مىتواند باشد . اين هم نظريهء دوم توجيه « بايد » هاى كلى .
توجيه سوم
نظريهء سوم در توجيه « بايدهاى كلّى » اين است كه : مطلب همين است و انسان امكان ندارد كارى را بكند كه به هيچ نحوى به شخصيت او ارتباط نداشته و صد در صد استخدام شده باشد براى دستگاه ديگرى بدون اينكه به كيان او هيچ ارتباط داشته باشد ؛ نه ، اين ممكن نيست . انسان داراى دو « من » است : من سفلى و من علوى ، بدين معنى كه هر فرد يك موجود دو درجهاى است ، در يك درجه حيوان است مانند همهء حيوانهاى ديگر و در يك درجهء ديگر داراى يك واقعيت علوى است . و تعجب است چرا