تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦

توجيه دوم

توجيه دوم نظريه‌اى است كه برخى از معاصرين امروزه پيرو آن هستند ، مىگويند امكان ندارد انسان چيزى را بخواهد كه به « من » او ارتباط نداشته باشد و پاى « خود » در كار نباشد . انسان از هرچه لذت ببرد آخرش به « خود » برمىگردد ( به نوعى ) ، ولى انسان داراى دو « خود » است ، يك خود فردى و يك خود اجتماعى « 1 » . انسان از نظر زيستى يك فردى است و يك « من » احساس مىكند كه من فردى و شخصى است [ و از نظر اجتماعى « من » ديگرى احساس مىكند كه من جمعى است ] و هر فرد دو احساس « من » دارد ، گاهى من فردى را احساس مىكند و گاهى من جمعى را ، و به قول اينها جامعه در فرد به خودآگاهى رسيده است ، يعنى جامعه وجود خودش را در وجود فرد احساس مىكند . يك حرفى عرفا دارند شبيه اين ، و همچنين ويليام جيمز هم حرفى شبيه به اين حرف دارد ( با تفاوتهايى ) . عرفا تقريبا قائل به يك نوع وحدت ميان نفوس هستند و مىگويند وقتى انسان مىگويد « من » و خود را مجزا خيال مىكند ، اشتباه مىكند ؛ و « خود » واقعى را آخرش برمىگردانند به ذات حق ، و اين من فردى را چيزى جز يك تجلّى از آن من واقعى نمىدانند . در واقع مثل اين است كه يك روح كلى وجود دارد كه اين روح كلى تجلياتى در افراد مختلف دارد ، همهء اين « من » ها به يك « من » برمىگردد .
هامش
جواب : اين لذت بردن گزاف نيست ؛ تا خود طبيعت فردى به كمال نرسد نمىتواند لذت ببرد . بوعلى يك حرف خوبى دارد ، مىگويد : اگر انسان لذت را ادراك مىكند ، نه اين است كه طبيعت يك جريانى دارد و احساس يك جريان ديگر ، آن همان طبيعت است كه به كمالش مىرسد . وقتى طبيعت به كمالش مىرسد ، اگر معلوم به علم حضورى باشد ، باعث احساس لذت مىشود ؛ يعنى همان نفس عبور طبيعت از قوه به كمال ، وقتى معلوم به علم حضورى باشد ، عين لذت است ؛ يعنى لذت « نيل » است ، نفس نيل طبيعت به كمال است در صورتى كه مقرون به ادراك باشد ، و ممكن نيست كه انسان لذت ببرد در حالى كه طبيعت به كمالى نرسد . ( 1 ) . اين مطلب براساس مسأله‌اى است كه دوركهيم مطرح كرد و آقاى طباطبائى هم بدون اطلاع از نظر آنها از قرآن استنباط كرده‌اند . مسأله اين است كه جامعه شخصيت دارد ، نه شخصيت اعتبارى ، بلكه شخصيت واقعى دارد ، و تركيب جامعه از افراد تركيب اعتبارى نيست ، و اينجور نيست كه افراد اصالت دارند و جامعه مؤلف از آنهاست ؛ نه ، واقعا جامعه به نوعى خاص تركيب مىشود و يك مركب منحصر به خود است ، منتها مركب است واقعا ، و همهء افراد كه از خود اراده و استقلال دارند ، همه اجزاء يك « من » هستند .